Monday, November 04, 2002

خيلي از دوستان پيگير اين بودن كه آخه اين فيلمه چي بوده كه انقدر ما رو گذاشته بوده سر كار. خوب اگه نظر منو بخوايين اول از همه بايد بگم كه فيلمه واقعا قشنگه. دوم اينكه حواستون باشه كه واقعا زشته! سوما واقعا چيز خوبي رو خواهيد ديد و چهارما هم كه اساسا بد چيزيه!!! در حقيقت در يك جمع بندي ميشه گفت كه فيلم خوب بديه... نه ... فيلم بد خوبيه! اگر بخوام داستان فيلم رو به صورت خلاصه خدمتتون عرض كنم اينجوري بود كه:

يكي بود يكي نبود (در حقيقت 4 تا بودن و 10 نفر ديگه هم بودن كه اين 10 تا تو فيلم كمتر از اون 4 تا بودن اما اغلب مواقع كه اون 4 تا بودن اين 10 تا هم بودن! در كنار اين 4+10 نفر، 100 نفر ديگه هم بودن كه اصولا نبودن. البته نه اينكه نبودن ها، بودن، اما اونقدري نبودن كه اگر به بودن اين 4+10 ميگيم "بودن" به بودن اونا هم به همين شدت بگيم "بودن"!!! در حقيقت اونقدرها نبودن كه بشه گفت بودن...)

( اه... به قيافه كلمه بودن نگاه كنيد دوباره... "بودن"... چه قناسه! اگر به نظرتون هنوز قناس نمياد پاراگراف بالا را انقدر بخونين تا قناس بشه... اون موقع ادامه بدين)

خلاصه...

(دكي... خداوكيلي قيافه كلمه قناس هم خيلي قناسه ها... قناس... ديدين؟؟؟)

تو كل فيلم يه آقاهه بود كه معمولا با اون 3+10 نفر بود. البته در واقع اگر بخواهيم دقيق تر بگيم، اون 3+10 نفر باهاش بودن. در حقيقت بودن اونا يه جورايي وابسته به بودن اين آقاهه بود و اگر ايشون نبودن، بودن اونا هم بي معني ميشد...

(... نه... انگار هنوز حالتون از "بودن" به هم نخورده... پشت من با صداي بلند تكرار كنيد: بودن... بودن... نبودن... بودم... بودي... بود... بوديم... بودين... بودن... بودن يا نبودن... نبودم... ما بوديم... بودن... بودن... بودن... چي شد؟... هنوز بودن حالتون رو بد نكرده؟ هنوز اين بودن براتون مشمئز كننده نشده؟ هنوز هم دوست دارين بودن رو؟...)

بعله، ميگفتم... اينا معمولا هميشه چند تا چند تا با هم بودن...

(اه... حال خودم بد شد از اين بودن!!! قيافه شو نيگا... بودن... ب و د ن... ب ود ن... بود ن...
ب
و
د
ن
.
.
.
بو
دن
.
.
.
بعدا مينويسم بقيه شو...)
...
بدم مياد ازت اي No Response to Paging

Sunday, November 03, 2002


چند دفعه است كه مي خوام يه چيزي رو شروع كنم بنويسم، هي جلوي خودمو مي گيرم. لااله الاالله...

يه روش قديمي توي چين هست كه مي تونه هر چيزي رو تبديل به طلا بكنه:

" بشينين توي يه اتاق تاريك كه فقط يه شمع توش روشنه و اون شيي رو كه مي خوايين تبديل به طلا بشه بزارين جلوتون. بعد از اينكه خوب روي شيي تمركز كردين، بدون اينكه تمركزتون رو از دست بدين مدت پنج دقيقه به هر چيزي فكر كنيد به غير از طلا"...

از دعاي دوستاني كه باعث شدن ما بتونيم ديشب بالاخره اين فيلمه رو ببينيم ممنونم. اما ديدنش راه ديگه اي نداشت؟ من حتما بايد ديشب تنها مي موندم؟ حتما باز موقع دعا كردن فقط گفتين: " خدايا كاري كن كه بتونه اين فيلم رو ببينه". عبارت "كاري كن" يعني "هر كاري". از اين به بعد موقع دعا كردن راهكار هم بدين لطفا. وقتي كه يه دعا بدون راهكار باشه، يعني مستجاب شدن به هر قيمتي. مثل چك سفيد مي مونه. حالا ما كه كل ديشبو تنها مونديم، از اين به بعد واسه خودتون مي گم...

Saturday, November 02, 2002


يه پيشرفت تازه در ديدن اون فيلمه داشتيم. بعد از تلاش بسيار تونستيم يك سوم از VCD دوم اين فيلم رو ببينيم. دعا كنيد واسه ما كه تمومش كنيم. محتاجيم به دعا...

Friday, November 01, 2002


خداوكيلي اين داستان گروگانگيري تو مسكو هيجان انگيزتر و ختم به خيرتر بود يا ماجراي گروگان گرفته شدن ما توسط موشه و سوسكه؟ تو رو خدا مي بيني اينا كه وسايل ارتباط جمعي دارن چه جور يه چيز ساده رو مي كنن تو بوق؟...