Thursday, December 05, 2002

اين هم يه كرمون مارش به سلامتي همه بچه ها

Tuesday, December 03, 2002


در زماني نه چندان دور دل همه ما خوش بود. با دوستان دوران دبستان، راهنمايي، ديبرستان، دانشگاه، سربازي، همكارا و دوستاي همه اينا قرار ميذاشتيم و هر هفته يه جا ميرفتيم. تئاتر، سينما، كنسرت و مسافرتهاي يه روزه. اين برنامه هم رد خور نداشت. هر هفته برگزارش مي كرديم. با ايميل و تلفن و درگوشي همه خبردار ميشدن و اسم ميدادن كه اين هفته ما هستيم. يادش به خير كه چقدر دوستام دق ميدادن منو با اومدن و يا نيومدنشون. سر برنامه اي كه بليطاش ناياب بود يه دفعه 4 تا بليط اضافه مي كردن و ما مجبور بوديم شرمنده بعضي دوستا بشيم واسه ايشون 4 تا كنار بذاريم و بعد همون آقا 10 دقيقه قبل از برنامه معذرت خواهي مي كرد كه ببخشيد نميتونم بيام و بليطاش باد ميكرد!!! خدا خيرش بده... سر آخرين مسافرت يه روزه به تنگه واشي شده بوديم 6 تا ميني بوس. 120 نفر...

كم كم دوستامون رفتن. هر كدوم يه جور. ازدواج بهترين دليلش بود و بعد كانادا و آمريكا... هر كدومشون يه تيكه از وجودمونو برداشتن رفتن. الان نميدونم از اون گروه كي اين وبلاگ و خطوط رو ميخونه و نميدونم كه خاطرات هر كدوم از اين دوستامون چه جور تو ذهن بقيه مونده ولي...

كي پرهام رو يادشه؟ چه جوري بهتون بگم كه تو بهترين و سخت ترين دوران زندگيم همراه من اون بود؟ دوست مهربوني كه تا ساعت 6 صبح كنار من بيدار ميموند تا اولين پروژه بزرگ زندگيم رو محاسبه كنم؟ چه جوري فراموش كنم كه صبح زود ميرفت خونه درس بخونه واسه امتحان درس مكانيك محيط‌هاي پيوسته تا بعدش بياد بهم درس بده شب امتحان؟ دوران سربازي بهترين هم خدمتيم بود كه هر وقت يكي كار داشت، اون يكي تا بعداز ظهر ميموند تا دوستش جيم شه به كارش برسه. كي يادش مونده پرهام زنگ ميزد تا رابط ما و ژوبين باشه واسه كوه رفتن؟ كي ميدونه كه با رفتن اون ما رابطه مون با چند تا دوست رو از دست داديم؟ كي ديگه كنار من راه ميره و با لهجه لري شوخي ميكنه؟...

مهرداد يادتونه؟ من كه خوب يادمه. از دوره راهنمايي... هيچ وقت يادم نميره كه هر وقت يه تيكه از كامپيوترش خراب ميشد در حالي كه فحش ميداد به اون قطعه زنگ ميزد بهم. هميشه تو مهموني ها يه پاي گرم كردن جمع بود.

يادتونه فرشاد رو؟ بچه هايي كه طالقان اومدن فراموشش نميكنن. يادتونه همه رو ميبرد تو رودخونه و كله همه رو مي كرد تو آب؟ يادتونه چه جوري دنبال ميكرد همه رو؟... اگر مهرداد رو يادتونه، حتما فرشاد، اين دو تا دوست جدا نشدني هم يادتونه. هيچ وقت خوشحالي وقتي كه فرشاد از هواپيماي آمريكا جا موند رو فراموش نمي كنم. دو روز ديگه پيش ما ايران موند...

آخرين دوستي رو كه رفت چي؟ سامان؟ اون دوست چشم آبيمون كه وقت مسافرت تو ماشين شعر بربري رو مي خوند واسه ما؟ يادتونه چقدر ميخنديديم به اين آهنگ؟ يادتونه كه آخرين اين بچه ها بود كه تقريبا تو همه برنامه هاي ما ميومد؟...

اگر بخوام بگم خيلي زياد ميشه... خيلي... از سال 69 عادت كردم به رفتن دوستام. اغلب جووناي ايران عادت كردن به اين موضوع. ميدونين كه از مدرسه ما و از همدوره اي هاي ما چند نفر رفتن؟ راحت تره اسم اونايي كه موندن رو به ياد بياريم. از اونايي كه موندن چند نفر تو فكر رفتن هستن؟... چند نفر از دوستاي شما رفتن؟... چند بار بعد از احوالپرسي ازتون پرسيدن: "نميخواي بري؟". چند بار تا حالا شنيدين:" تو فكر رفتنم". چند بار به خودتون گفتين:" فردا اقدام ميكنم"؟... چرا من بدم مياد ديگه از اسم كانادا؟...

... راستي... مازيار هم داره ميره...

چقدر با ادبن اين خارجي ها! امروز يه آقاهه از يه شركت خارجي زنگ زد به ما. به انگليسي يه چيزايي گفت و همكار ما هم با لهجه اسفباري باهاش انگليسي حرف زد. طرف گفت ببخشيد من فرانسويم و انگليسيم خوب نيست. ايميل ميزنم بهت!!!

Monday, December 02, 2002


تا به حال شده پشت ناخن انگشت وسط دستتون بخاره؟ به نظر من هم عجيب ميومد اولش ولي بعد ديدم كه نه... خود خودشه. دقيقا يه نقطه به قاعده نيم ميليمتر در نيم ميليمتر پشت ناخنم ميخاره. تا به حال هيچ نقطه اي از بدنم به اين مسخرگي نخاريده بود. بدترين قسمتش هم اينه كه هيچ دسترسي به اون نقطه ندارم. دقيقه به دقيقه هم خارشش بدتر ميشه به حدي كه حتي حاضر بودم يه پيچ گوشتي بندازم پشت ناخنم و ورش دارم و تا جا داره بخارونمش.

تازه اين نقطه آروم آروم شروع كرده به حركت كردن پشت ناخنم. همينجوري انگار كه داره اون زير قدم ميزنه. چند بار هم شد كه تا لب ناخنم اومد ولي دوباره برگشت اون زير. با اون يكي دستم شروع كردم به فشار دادن ناخنم تا بتونم گيرش بندازم اما فايده اي نداره. حتي با ناخنم انقدر روي اين يكي ناخنم كشيدم كه خط افتاده الان!!!

آخرش هم وايسادم دارم نگاهش ميكنم ببينم خودش چي كار ميكنه...

اين دوست ما نصفه شبي بي خوابي زده به سرش گير داده به وبلاگ!!! خدايا واليوم برسوووون...

Sunday, December 01, 2002

يكي از دوستان عزيزي كه وجه تمايزش با ساير دكترها در يك فنجونه افاضه فرمودن (در حقيقت تهديد كردن) كه شنيديم يه عده با چتر ميرن بيرون!!! راستش ما هر قدر به اين كلمون فشار آورديم نفهميديم چرا نفوذي هستيم و تازه از كجا نفوذ فرموديم به كجاي كي (!!!). گناهمون هم چيه؟ زير شرشر بارون چتر وا كرديم. آقا اينه جامعه مدني شما؟ اينه دوم خرداد؟ شما هستين كه دم از آزادي ميرنين؟ پس آزادي به سبك غربي ديگه؟ پس بي بند و باري ديگه؟ بدون چتر؟ يعني جنابعالي رسما دارين تبليغ آنارشي گري مي فرماييد ديگه؟ ميفرمايين تمام مردم شهر خيس بشن كه چي؟ كه چشم ها را بايد شست؟

ببينم شما خودتون يه بار لطف ميكنيد رسما به عنوان مبلغ مكتب "زير باران بايد خيلي كارا (!) كرد" با كت شلوار و كراوات تشريف ببرين زير بارون! ميخوام قيافه شما و لباستون رو بعد از 15 دقيقه زير باران با شكوه و لطيف پاييزي ببينم. ميخوام بدونم تشريفتون رو ميبرين به مهموني كه قراره برين؟ با كله خيس، لياسهايي كه آب ازش ميچكه! اصلا روتون ميشه بشينيد روي مبل طرف؟ (عمرا من يكي كه نذارم بشيني رو مبلمون!). ميدوني اگر بشيني روي مبل وقتي پاشي چه تصويري ازت ميمونه تو اون خونه؟ خوبه كه آدم از خودش چنين تصاويري باقي بذاره؟ جاي ... لااله الا الله...

آقا جان شما دوست دارين زير بارون تشريف ببرين، بفرماييد. ديگه تهديد چرا؟ چرا ارعاب؟ چرا پرونده سازي؟ راستي... فلاني... آخرين باري باشه كه چتر منو ور ميداري ميري... واسه خودت چتر بخر... امروز با لباس رسمي خيس شدم...
بعضي از دوستان لطف كرده بودن و واسه اين عكس پاركه پيغام فرستاده بودن. دو تا نكته:

1- آقا اين زير براتون با خط جلي نوشته Send Comment ديگه چرا دو ساعت ياهو مسنجر باز ميكنيد و با آفلاين من رو مرهون الطافتون مي كنيد؟ همين جا لطف كنيد پيغام بذارين ديگه! خجالت ميكشين؟...

2- نوشته بودم كه شاتر 4 ثانيه باز بوده بابا جون. انقدر نور كم بود كه كمتر از اين چيزي معلوم نميشد. شما 4 ثانيه دوربين رو روي دست (و نه سه پايه) در حالي كه سردته و ميلرزي، تازه ... هم داري (!) باز نگه دار ببينم ميتوني با لرزش كمتر بگيري اينو؟...

لطفتون پاينده