Friday, July 18, 2003

U2
Pop (1997)
If God Will Send His Angels

Nobody else here baby
No one here to blame
No one to point the finger
It's just you and me and the rain

Nobody made you do it
No one put words in your mouth
Nobody here taking orders
When love took a train heading south

It's the blind leading the blond
It's the stuff, it's the stuff of country songs

Hey if God will send his angels
And if God will send a sign
And if God will send his angels
Would everything be alright

God has got his phone off the hook, babe
Would he even pick up if he could
It's been a while since we saw that child
Hanging 'round this neighbourhood
You see his mother dealing in a doorway
See Father Christmas with a begging bowl
Jesus sister's eyes are a blister
The High Street never looked so low

It's the blind leading the blond
It's the cops collecting for the cons
So where is the hope and where is the faith
And the love...what's that you say to me
Does love...light up your Christmas Tree
The next minute you're blowing a fuse
And the cartoon network turns into the news

If God will send his angels
And if God will send a sign
And if God will send his angels
Where do we go
Where do we go

Jesus never let me down
You know Jesus used to show me the score
Then they put Jesus in show business
Now it's hard to get in the door

It's the stuff, it's the stuff of country songs
But I guess it was something to go on

If God will send his angels
I sure could use them here right now
Well if God would send his angels

I don't want to lie
(Where do we go)
I don't want to have a feel for the song
And I want to love, and I...
(Where do we go)
And I want to feel alone

Sunday, July 13, 2003

نظر به اين‌كه ما دائما در مسافرت هستيم ديدم بهتره كه كمي از اين در و اون در تو اين ماموريت‌ها ينويسم بلكه دلمون وا شده و كمي تا قسمتي بعضي جاهاي بعضي آدما رو كه رفتن بعضي جاها بسوزونيم!!! اولا كه ما اين چند وقته چندين جا رفتيم كه يكي از اين جاها مكاني بود به اسم هشترود در دامنه‌هاي كوه سهند (قابل توجه دوستاني كه در محل زندگيشون حداكثر شيبي كه رو كه طي مي‌كنن 10 سانتيمتر تو 100 متره!!!). اين هم يه عكس نسبتا هنري از اين‌جا:



في‌الواقع اين عكس به‌گونه‌اي انداخته شده كه هر قسمتش قسمتي از جاهاي مخصوص كسي در اون‌ور آب‌ها رو بسوزونه!!! به‌خدا اين كمپوزيسيون نه از روي علاقه به عكاسي و يا هر هنر مربوط و يا نامربوط دراومد بلكه كشش دروني من براي حال‌گيري دوستان عزيزم در خارج موجب شد كه نصف يه كوه رو بالا برم كه هم كوه باشه (سوخت پرهام جان؟) هم بركه باشه و هم دشت باشه. راستش خواستم يه توت‌فرنگي هم يه جاش آويزون كنم كه دهن دوستان بيشتر سرويس شه كه پيش خودم گفتم: "نه رامتين! اينا دوستاتن... به جاش برو يه شكم سير به يادشون توت‌فرنگي و خامه بخور كه حيوونكي‌ها پول توت‌فرنگي مي‌دن ولي جاش آب مي‌خورن!!!"...

راستي واسه دوستاني كه وقتي اونجا نمي‌رن ديسكو دلشون واسه وطن تنگ ميشه و مي‌خوان خودكشي كنن هم اين چشمه آرسنيكي و بسيار شور رو دارم. دوستان مي‌تونن با فرستادن ايميل خودشون، يك درخواست كتبي به همراه رضايت اولياي دم مربوطه و علت خودكشي (به شرطي كه جدا بخوان خودشونو بكشن نه اينكه ادا در بيارن و بيخود به ما دلگرمي بدن!!!) آدرس اينجا رو از من بگيرن:

Friday, July 04, 2003

ما بالاخره نفهميديم كه اين خارج هايي كه رفقاي ما رفتن خوبه يا بده. از يه طرف همه نق مي زنن كه هيچ جا ايران خودمون نميشه... دق كرديم اينجا از تنهايي... حسرت يه توت فرنگي مزه دار مونده به دلم... دارم مي پوسم... و هزار درد بي درمون ديگه و از 10 سال پيش به اين ور چشممون خشك شد به اين در فرودگاه كه يكيشون برگرده ايران...

تو رو خدا تكليف ما رو روشن كنيد!

Monday, June 30, 2003

خوب
اين هم از هنرهاي يكي از دوستان در انزلي كه عشق ديوونه اش كرده و آخر الهام بخشي اين عشق اثر هنري است كه مي بينيد!!!


Friday, June 20, 2003


خوش به حالتون
يه ماهي ميشه كه همش خط تلفن و اينترنتم خراب بود و نتونستم چيزي بنويسم. بعد هم كه دائم شهرستان بودم و دسترسي به وبلاگ نداشتم. وقتي هم كه همه چي ميزون بود حال نوشتن نداشتم!!! هميشه يه چيزي كمه...

Tuesday, May 13, 2003


هنوز صداي خودمو مي‌شنوم كه گريه‌كنان ازش مي‌پرسيدم: "به من چه كه تو پيري؟"...

از وقتي كه يادم مي‌ياد پير بود. اونقدر كه از وقتي كه صداي جغجغه‌اي رو مي‌شنيدم و ازش مي‌خواستم برام يكي بخره تا بياد چادر سرش كنه و از پله‌هاي خونه قديميمون بياد پايين دم در جغجغه‌اي رو مي‌ديدم كه پشت پيچ كوچه دور مي‌شد. اشك تو چشمام حلقه مي‌زد كه چرا اونقدر پيري؟ چرا پاهات درد مي‌كنه و نمي‌توني پا به پاي من دنبال مرد دستفروش بدوي؟ آروم دستاشو مي‌ذاشت رو شونه‌ام و منو بر مي‌گردوند تو خونه در حالي كه چشماي حسرت زده‌ام دنبال مرد دستفروش بود. منو مي‌شوند رو پاهاش و سرم رو مي‌گرفت رو سينه‌اش و مي‌بوسيد. ازم معذرت مي‌خواست كه پير بود... برام يه بشقاب ميوه و پفك مي‌آورد... با انگشت رد اشكا رو از رو صورتم پاك مي‌كرد... برام قصه مي‌گفت... من هم به دهنش خيره مي‌شدم... همه چيز يادم مي‌رفت... مي‌شد دنياي بچگيم...

چطور اين آخرا يادم رفته بود؟... چطور يادم رفته بود كه سال‌ها همه روزهامون رو با هم عصر مي‌كرديم تا مادرم از سر كار برگرده؟... چطور مادر من بود و عين مادر دوستم داشت؟... هميشه از همه بهش پناه مي‌بردم تا تو آغوشش پنهان شم و موهامو ببوسه... به بالش و پشتي خودش تكيه مي‌داد و مي‌خوابيد... من هم سرم روي پاش بود و مي‌خوابيدم... هميشه يه گوشه زير فرش پول نگه مي‌داشت تا صبح‌ها يه چيزي برام بخره... هميشه مي‌دونستم كه از در خونه بياد تو از تو زنبيلش يا زير چادرش يه چيزي واسم خريده...

اين آخرا هميشه هوا براش سرد بود... هميشه خونه همه بهش دور بود... هميشه خونه همه خيلي پله داشت... "مي‌دوني، من كه پا ندارم اين همه پله رو بيام بالا"... هميشه دشت عيدي كه بهم مي‌داد تا آخر سال تو كيفم بود... هميشه شيريني و شكلات كه تو خونه‌اش بود قسمت من بود... "ولش كنين بزارين هر چي مي‌خواد شيريني و شكلات بخوره، دوست داره"...

اين آخر رو تخت بيمارستان نمي‌تونست چيزي رو كه مي‌خواست بهم بگه... اشك تو چشماش حلقه زده بود و تو چشمام نگاه مي‌كرد... زير لب يه چيزي مي‌گفت... هر قدر كه سرم رو مي‌چسبوندم به دهنش نمي‌فهميدم حرفشو... به لباش خيره مي‌شدم و فقط لرزششو مي‌ديدم... فكر كنم از اين كه هميشه پير بود معذرت مي‌خواست...

با حسرت به رد چادرش نگاه كردم كه پشت پيچ كوچه دور شد...


Thursday, May 01, 2003

تو رو خدا ما رو بگو!!! عجب احمقي شديم جون تو!!!... دراز و كوتاه يه هفته زندگي نداشتيم و مي‌زديم تو سر و كله خودمون كه چي؟... رفت!...

رفت كه رفت! فداي سر رفتگر محله‌هاي هممون كه رفت! داغش به دل گربه‌هاي محلش كه شكر خدا حتي از زور خساست يه تيكه گوشت به اون استخونا نمي‌ذاشت كه يه چيزي به اين بدبختا بماسه!

يه هفته همه گريه و زاري... همه بغض و فكر... همه سرا به آسمون كه خداااااااا... قيصر.... كجايي كه پشتم مي‌خاره؟!... حالا ما اينجا مي‌زنيم تو سر خودمون و خواب و خوراك و كار و زندگي واسه خودمون نذاشتيم كه مثلا اين آقا تنه لششو ورداشته رفته ديار غربت!... ا ا ا ا... بخونيد اين چيزا رو!... سوخت؟... جزغاله شدين؟... بوش در اومد؟... (منظورم بوي يه جاي خاصتون بود نه جرج بوش!). مرتيكه ما اينجا دهنمون تون‌آپ لازم شد از وقتي كه پاش رسيد اونجا همش ميره الواطي و پر رو پر رو همشو هم مي‌نويسه تو اون خراب شده!

آهاي... تو كه تمام اون روز زندگي نداشتي و دائم داشتي وغ مي‌زدي مي‌دوني اون روز اين آقا چي‌كار داشته مي‌كرده؟ داشته واسه خودش تو خيابوناي فرانكفورت دختربچه بازي مي‌كرده و شراب قيمت مي‌كرده! آهاي تو ديوونه كه مي‌خواستي تعطيلي رو بري بيرون بهم گفتي آخ فلاني نيست حال نمي‌ده خبر داشتي تنه‌لش همون موقع داشته تو باغ‌وحش به گوريلا پفك مي‌داده؟... اهوي... تو... آره... توي خر رو مي‌گم!... اون موقع چشمت داشت در مي‌اومد از زير اشكات مونيتور بدمصب رو ببيني تا وبلاگ ننه‌من‌غريبم بنويسي مي‌دوني اون بي‌غيرت چي‌كار داشته مي‌كرده؟... تو پارك داشته به شا...يدن يه پسر بچه كه دستشو به گردن مامان خوشگلش (چشم چرون! ما رو بگو كه كي رو مي‌آورديم تو خونه‌هامون!!!) گرفته بوده مي‌خنديده!!!... ما اينجا همش داريم تو خونه و ماشين "عمه بابايم كجاست" گوش مي‌ديم كه غم ما رو دغ‌مرگ كنه آقا روزي دو بار كنسرت بوده!... اي بر پدر... لااله‌الاالله!!!...

اون يكي رو بگو... ما همش داريم چيك چيكاي آب رو از تو وبلاگش جمع مي‌كنيم خانم يه پاش اينجاس يه پاش سانفرانسيسكو!!!.. به خدا!... ها ها ها... جدي مي‌گم! به خنده‌ام هم نگاه نكنين از حرصمه!... آخه جدي جدي دائم مي‌ره سانفرانسيسكو!... حالا نمي‌دونم تو اين سانفرانسيسكو چه خبره كه دائم اونجاست!... البته مي‌دونم كه شهر باصفاييه و همه آرزو دارن پاشون به اين شهرقشنگ و پرهيجان برسه اما نه ديگه شب و روز!!! هر چيزي يه اندازه‌اي داره بالاخره!... تازه خانم پاي تلفن مي‌گه تنها چيزي كه اينجا كمه (نمي‌دونم تو سانفرانسيسكو رو مي‌گفت يا تو سن‌خوزه رو!!!) شما دوستان هستين!!!... مي‌بينين حيا رو؟ آخه آدم مي‌ره سانفرانسيسكو دوستاش رو هم با خودش مي‌بره؟؟؟ به فرض هم كه جاي خوبي بوده و مي‌خواستي ما هم خوش بگذرونيم ديگه همه با هم كه نبايد با هم بريم تو اين شهر به‌خصوص!!!... دو تا دو تا!!! (يكي كمه و سه تا هم چه عرض كنم!!!). مي‌بينين؟ دو روز پا مي‌شن مي‌رن فرنگ واسه ما مي‌شن فرويديست!!!...

حالا كه اينطور شد از خرداد شروع مي‌كنيم گردش و تفريح رو تا كور شه هر كي كه ما رو فروخت به ثمن بخس!!!...

آگهي: به يك پسر گيتاريست جهت همراهي با گروه نيازمنديم!
(هر كسي كه از راه برسه قبوله چون مسلما از اون معدوم قبلي خوش‌سليقه‌تر، خوش‌تيپ‌تر، هنرمندتر، خوش‌صداتر، خوش‌برخوردتر، باسوادتر، اجتماعي‌تر، كم‌دردسر‌تر، معقول‌تر و ... هستش!)

ايناها! ما واسه اين دوتا عزا گرفته بوديم!