امروز به مناسبت نيمه شعبان يه سري برنامه زنده با شركت كننده هاي مردمي گذاشته بودن و سر صبحونه داشتم نگاه ميكردم. طرف يه سئوال جالب پرسيد كه جايزه اش يه سكه طلا بود:
" اون چه دعايي هستش كه يه روز در ميون صبح ها مي خونن ؟"
جالبيش هم اين بود كه نصف سالن 500 نفره دستاشونو بالا كردن. راستش چون صبحونه ام تموم شد و تلويزيون رو خاموش كردم نفهميدم اين دعا چي بود. از دوستاي معتقدم خواهش ميكنم متن اين دعا رو واسم بفرستن تا بفهمم چرا يه روز در ميون و صبحها بايد خونده شه؟
- لطفا دستورالعمل استفاده رو هم بفرستين كه يه وقت روزاي زوج و فردشو اشتباه نكنم يه بلايي سرم بياد
Monday, October 13, 2003
Saturday, October 11, 2003
تا حالا به عبارت "به جهنم" فكر كردي؟ وقتي شنيدم "به جهنم" يهكم بهم برخورد و تو فكر رفتم. بعد از يه مدتي از خودم پرسيدم اصلا اين شبه جمله به چه معني هستش كه انقدر ناراحتم كرد. بعد از كمي تعمق ديدم كه برداشت من از "جهنم" ميشه "برو به جهنم". مثلا يكي بهت ميگه: "فلاني فلان كار رو كرد" تو ميگي: " من كه باورم نميشه" و طرف بهت ميگه: "جهنم!". يعني: "حالا كه باورت نميشه برو به جهنم".
حالا اين شبهجمله، اين باور و اين فرهنگ "جهنم فرستي" از كجا و چهجور اومده تو فرهنگ ما نميدونم. نميدونم چرا طبق فرهنگ ما باور داشتن و يا عدم باور هميشه باعث "جهنمروي" خلقالله ميشه.
بههر حال، در آخر خيلي از ما به جهنم ميريم و هر كدوم هم به يه علت. حتي ممكنه كه روز حساب بهت بگن چون اون روز اون حرف طرف باورت نشد ميري جهنم...
حالا اين شبهجمله، اين باور و اين فرهنگ "جهنم فرستي" از كجا و چهجور اومده تو فرهنگ ما نميدونم. نميدونم چرا طبق فرهنگ ما باور داشتن و يا عدم باور هميشه باعث "جهنمروي" خلقالله ميشه.
بههر حال، در آخر خيلي از ما به جهنم ميريم و هر كدوم هم به يه علت. حتي ممكنه كه روز حساب بهت بگن چون اون روز اون حرف طرف باورت نشد ميري جهنم...
Sunday, October 05, 2003
باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "
Thursday, October 02, 2003
ديشب داشتم يه كتاب مي خوندم كه اين جملات رو توش ديدم:
" هنگام غسل تعميد خواهرم اسمش را آليس گذاشتند اما خودش عادت كرده بود كه منكر شود واقعا يك "آليس" است. من هم با او موافق بودم. هر كسي موافق بود. شايد زماني در طي يك رويا بفهمم كه اسم واقعي او چه بوده است"
اسم واقعي شما چيه؟
راهنمايي: مثلا اسم واقعي آرش فتح الله است
" هنگام غسل تعميد خواهرم اسمش را آليس گذاشتند اما خودش عادت كرده بود كه منكر شود واقعا يك "آليس" است. من هم با او موافق بودم. هر كسي موافق بود. شايد زماني در طي يك رويا بفهمم كه اسم واقعي او چه بوده است"
اسم واقعي شما چيه؟
راهنمايي: مثلا اسم واقعي آرش فتح الله است