Sunday, January 14, 2007


"خداوند شبان من است؛ محتاج به‌هيچ چيز نخواهم بود. در مرتع‌هاي سبز مرا مي‌خواباند. نزد آب‌هاي راحت مرا رهبري مي‌كند. جان مرا برمي‌گرداند و به‌خاطر نام خود به راه‌هاي عدالت هدايتم مي‌نمايد. چون در وادي ساية موت نيز راه روم از بدي نخواهم ترسيد زيرا تو با من هستي؛ عصا و چوب‌دستي تو مرا تسلي خواهد داد. سفره‌اي براي من به حضور دشمنانم مي‌گستراني. سر مرا به روغن تدهين كرده‌اي و كاسه‌ام لبريز شده است. هر آينه نيكويي و رحمت تمام ايام عمرم در پي من خواهد بود و در خانة خداوند ساكن خواهم بود تا ابدالآباد"

اين بخش از کتاب مقدس دقيقا در دنياي امروز محقق شده. موسسه‌هاي اعتباري شبان انسان‌هايي هستند که به‌خاطر داشتن کارت اعتباري براي خريد ميز و صندلي، ماشين آخرين مدل، دستگاه‌هاي پخش موزيک، تلويزيون تخت و هزار درد ديگر (براي آن‌که محتاج به‌هيچ چيز نباشند) حاضرند گوسفنداني "نايس" باشند. دو هفته تعطيلات کريسمس و سال نو در مراتع سبز و نزد آب‌هاي راحت صفا کنند و عصا و چوب شبان آنان را تسلي مي‌دهد.

چه کسي حاضر است خانه خداوند را رها کند و برود خارج؟...

دلم براي خيلي چيزا تنگ شده. اوليش هم خودم...
همه چيز تو يه چشم به‌هم زدن تموم شد...

Wednesday, August 23, 2006


34 سال گذشت...

الان دارم سعي مي‌کنم خاطراتي رو که هنوز مي‌تونم به‌ياد بيارم رو يه بار مرور کنم. دورترين خاطره‌اي که به‌ياد دارم اينه که دو تا مادربزرگ‌هام توي يک اتاق که به‌ياد ندارم جزئياتش رو نشستن و يکيشون منو بغل کرده و دارن با هم حرف مي‌زنن. رنگ اين خاطره رو نمي‌تونم بسازم و اونقدر کم‌رنگ شده که سياه‌هاش خاکستري شدن و سفيدهاش زرد چرک‌تاب...

دورترين خاطره از پدرم وقتيه که تو يه فولکس قورباغه‌اي نشسته و من دارم بهش مي‌گم بابا تو رو خدا اين تحفه رو با خودت ببر... خيابون هم خاکيه... و مادرم... قديمي‌ترين چيزي که ازش يادمه اينه که تو خونه خيابون پيروزي باهم نشسته‌ايم و داره به من غذا مي‌ده... اولين خاطره از خواهرم هم وقتيه که هنوز به دنيا نيومده بود و از طرفش يه هديه بهم دادن و من تعجب کرده بودم که من که خواهر ندارم پس اين هديه از کجا اومده... دورترين خونه‌اي که به‌ياد دارم موکت نارنجي داشت و 100 تا پله... دورترين موسيقي هم که به‌خاطر ميارم يه آهنگ از رامش هستش که مي‌خوند: رودخونه‌ها، رودخونه‌ها، منم مي‌خوام راهي بشم، برم به دريا برسم، ماهي بشم... ماهي بشم... خاله مينام منو رو ميز نشونده بود و خودش هم با آهنگ مي‌خوند... چقدر هنوز دوستش دارم...

خاطرات زيادي رو تو همين 15 دقيقه تونستم مرور کنم که خيلي‌هاش لبخند به لبم مياره و اشک حسرت به چشمهام... از همه‌چيز و همه‌کس... از سرخه‌حصار که مي‌رفتم مهدکودک و پدرم هميشه دم يه بقالي واي ميساد و مي‌ذاشت هرچي دلم مي‌خواد واسه خودم بخرم... از بازي‌هايي که با بهترين هم‌بازيم خواهرم مي‌کردم... از مهدمينا که با پسرخاله و دختردائيم کلاس اول مي‌رفتم... از انقلاب... از خاله کوچيکم نرگس که ازم پرسيد شاه رو دوست داري يا خميني رو و من که اصلا نمي‌دونستم کدوم به‌کدومه گفتم شاه رو و بهم گفت نه... از امروز بايد خميني رو دوست داشته باشي... از مدير کلاس پنجم که خودش با موتور تو تابستون اومد دم خونه‌مون و کارت شرکت تو امتحان ورودي مدرسه تيزهوشان رو داد دستم و گفت مي‌خوام يادت باشه که از طرف همه ما شرکت مي‌کني و سال بعدش تو جبهه شهيد شد... از هومن که با هم منتظر سرويس مدرسه مي‌مونديم و با بيسکويت مادر به سرويس زنگ مي‌زديم...

34 سال گذشته و نمي‌دونم سال ديگه دورترين خاطره‌ام چه چيزي خواهد بود... خيلي از خاطره‌هايي هم که الان برام شفاف موندن اونايي هستن که تو خواب و روياهام ديدم... همشون مثل شب اول تازه و شفاف باقي موندن... فکر کنم آخرين خاطرات زندگيم هم فقط روياهام باشن...

فکر کنم آخرين روياهام هم مثل الان لبخند به لبم بيارن و اشک حسرت رو به چشم‌هام...

Tuesday, June 06, 2006


هروقت در محضر دوستان، اقوام و يا محل‌هاي عمومي هستيم، معمولا يه بحثي در مورد اين‌که اين دولتي‌ها فلان مي‌کنن، اين حکومت بيسار هستن و ... پيش مياد و همه با علاقه وافر يه تک مضرابي در ‌خصوص آرزوي عقل گرا بودن حکومت ميان. اين‌وسط چيزي‌که مسکوت مي‌مونه، اينه که اگه يه حکومت عاقبت‌انديش، وطن‌پرست و باسواد بخواد به ايران حکمراني کنه، وقتي پابرجاست که از تو مردم در بياد، براساس نيازهاي مردم برنامه‌‌ريزي کنه، توسط مردم اجراي حکم کنه و توسط همين مردم تحت نظارت و پاسداري قرار بگيره.

حالا دوستان من، فرض کنين الان قراره حکومت جديدي که دوست دارين رو پايه‌ريزي کنيد. اين حکومت قراره از تو مردم در بياد. پس 1% قشر باسواد سياسي و روشنفکر ما لطف کنند براي شروع حکومت، هر کدوم 3 نفر رو معرفي کنن که دروغگو نباشه، رشوه نگيره و نده، دزد نباشه، عرق ميهني داشته باشه، حداقل يه‌بار تاريخ ايران رو خونده باشه که 2500 سال رو دوباره از اول شروع نکنه، تنبل و تن‌پرور نباشه و حداقل يه‌بار به‌جاي قرقر کردن و خالي‌بستن فکر کرده باشه که مشکل ما چيه و مملکت به‌چه چيزي احتياج داره... زياد نيست‌ها... اگه نميشه 2،000،000 نفر رو پيدا کرد، با 100،000 نفر هم ميشه...

حکومت جديد قراره براساس نيازهاي مردم برنامه‌ريزي کنه. نياز همين الان مردم ما حقوق گرفتن به‌اندازه 10 برابر الان از محل آوردن نفت به‌سر سفره و کاهش ساعات کاري از 1 ساعت در روز به 15 دقيقه است. از طرفي دلشون مي‌خواد که نيروي انتظامي به حجابشون، مجلس بزن و برقصشون، خانوم‌بازيشون و مجالس ترياک‌کشيشون و خريد و فروش فيلم‌هاي پورنو، مجالس خانوادگي و استخرهاي زنانه گير نده. ماهواره رو هم که نمي‌تونن جلوش رو بگيرن. خوشت مي‌ياد فردا که حکومت عقل‌گرا اومد سر کار 90% کارمنداي دولت و تمام نون‌خورهاي اضافي رو بندازه بيرون و کار رو بسپره دست بخش خصوصي؟ دوست داري از فردا ديگه براساس شايستگي‌هات کار گير بياري نه فاميل بودنت با فلان آبدارچي اداره؟ دوست داري از اين به‌بعد از 8 ساعت کاري مجبور باشي 5/7 ساعتش رو بازده داشته باشي چون اگه از زير کار در بري درجا اخراج مي‌شي؟ واقعا همين الان اگه حقوقت رو 5 برابر کنن، بازده‌ات رو نميگم 5 برابر، 3 برابر مي‌شه؟ خالي نبند تو رو خدا...

حکومت جديد قراره توسط خود مردم اجراي حکم کنه ولي اولين مشکل اينه که کي گفته اصلا اين مردم نياز به اجراي قانون دارن؟ فکر مي‌کني من خوشم مياد وقتي مي‌تونم نصف مسيرم رو تو ورود ممنوع‌ها طي کنم يه نفر بياد شاخ بشه نذاره؟ دومين مشکل هم اينه که مثلا الان از 1000 تا پليس تو خيابون بپرسي "در يک ميدان حق تقدم با کدام ماشين است؟" ممکنه که فقط 200 نفرشون بدونن قانون چي ميگه. سوم هم اينکه مگه الان قانون دست مردم نيست؟ مگه اوني که جلوي ماشينت رو مي‌گيره از مردم نيست؟ مگه تو که کارت سبز لاي مدارکت مي‌ذاري ميدي دستش از همين مردم نيستي؟ مگه از همين مردم نيست که مدارکت رو بدون کارت سبز تحويلت مي‌ده؟ اگه حکومت جديد بخواد درست کنه اين رشوه دادن و رشوه‌گيري ما رو، مجبوره نصفمون رو بندازه تنگ زندون و يا اعدام کنه. خوشت مي‌ياد اعدام شي؟ (البته مي‌دونم دوست داريم که گوشه زندون بخوريم و بخوابيم و صفاسيتي...).

آخرين قسمتش که نظارت و پاسداري از حکومت جديده هم که ما مي‌دونيم جوکه ديگه... اميرکبير مرحوم يک‌دهم همين کارها رو مي‌خواست بکنه که بابابزرگاي ما زدن کشتنش... چرا فکر مي‌کني وقتي بابابزرگ‌هاي ما 2500 ساله که يک اشتباه رو 50 بار تکرار مي‌کنن، اين‌دفعه ما اين‌کار رو نمي‌کنيم؟...

Saturday, May 20, 2006


دوستان نگون‌بختي که مثل من هنوز نتونستن از اعتياد به خوندن روزنامه‌هاي مزخرف و اعصاب خوردکن ايران دست بکشن، حتما دقت کردن چند ساليه که خلايق فرت و فرت مي‌زنن و همديگه رو مي‌کشن، ازشون هم مي‌پرسي چرا کشتي؟ سه دليل عمده رو بيان مي‌کنن:

- کشتن به‌خاطر دفاع از ناموس
- کشتن به‌خاطر بي‌ناموسي‌گري ناموس
- کشتن به‌خاطر مهدورالدم بودن مقتول مادرمرده

براي امتحان هم که شده به‌مدت يک هفته به صفحه حوادث روزنامه‌اي که مي‌خونين دقت کنين و حتما به‌کرات به قتل‌هايي‌که به انگيزه‌هاي ناموسي و ديني مي‌رسند برمي‌خورين. يه قاضي دادگاه قرصاش رو نخورده يک‌کاره زده با گلوله يک پسر جوون رو کشته وقتي هم که ازش پرسيدن آخه جناب قاضي شما چرا؟ درجا جواب داده من هم مثل اون آقايي‌که تو متروي کرج زد يه بدبختي رو کشت. هر بهانه‌اي که واسه دربردن اون نوشتين، واسه من هم بنويسين. اوناهم کشتن خودشونو و ساختن که اون آقا تو متروي کرج طي تلاش در دفاع از ناموس دو تا دختر با گلوله زده اين بي‌نوا رو کشته (حالا اگه همين برادر تو خيابون اون بانوان رو مي‌ديد درجا گير مي‌داد بهشون و تا اون بدبختا آرزوي مرگ رو از خدا نمي‌کردن ولشون نمي‌کرد. جالب اين‌که هيچ کس هم ناموس اون خانوما رو چک نکرد که آک مونده باشه). همين رو هم واسه اين آقا بهانه کردن که قاضي شمالي، به‌بهانه دفاع از ناموس!!! زده بدبخت رو کشته و اگه نکشته بود ناموس اون آقا که هيچ، ناموس يه محله به‌باد مي‌رفت. حالا 1000 نفر ديگه هم به‌بهانه‌هاي واهي مي‌زنن خلايق رو مي‌کشن و درجا پشت سپر ناموس که توسط اين دوستان و براي دفاع از خودشون ساخته شده پناه مي‌گيرن.

مردک ترياکي 60 ساله زده زن 30 ساله خودشو کشته که اين زن بي‌ناموسي مي‌کرد و آبروي من رو برده بود (فقط دقت کنين به‌آبروي مرتيکه ترياکي). همشون هم تو عالم هپروت طرف رو مي‌کشن و بعدش مي‌گن که "يه دفعه ديدم که چاقو تو دستمه و طرف خونين و مالين کف اتاقه". هرکي هم که بياد گير بده درجا اولين جواب اينه که بي‌ناموسي مي‌کرد و براي اهالي غياث‌آباد هم طبيعيه که بي‌ناموس بايد کشته مي‌شده ديگه. مسئله ميهن و منابع طبيعي نيست که بشه ازش گذشت...

مسخره‌ترين چيزي هم که خوندم هفته پيش بود که دو تا جوون زدن يه بابايي رو کشتن، گرفتار که شدن گفتن يارو ادعاي امام زماني مي‌کرد و مهدورالدم بود!!! يه کم که بازجويي فني (!) شدن اعتراف کردن که اينا اصلا مريد و مراد هم بودن و اين وسط هم يه مختصر پولي جابه‌جا شده بوده که يه‌سالي مورد دعوا بوده! خداوکيلي الان ازشون بپرسي اصول دين چيه شک دارم بتونن جواب بدن و حالا اجتهاد هم مي‌کنن مي‌گن طرف مهدورالدم بوده! (اسمش رو چه‌جوري حفظ کردن که تو جلسه دادگاه بدون اشتباه بگن؟). حالا کسي جرات داره بهشون بگه که طرف اين‌جور نبوده... قاضي کيه اين وسط؟ بماند...

من نمي‌دونم جديدا تو آب اين مملکت چي قاطي مي‌کنن که مردم يا بي‌ناموس شدن، يا غيرتي و يا کافرشناس. يه‌مشت ابله که کثافت‌کاري مي‌کنن و به‌اسم دفاع از ناموس و دين خودشون رو از مجازات در مي‌برن. مردم ما هم که از قديم و نديم مهربون و منتظر رافت به‌حال گداها، دزدا، قاتل‌ها، کلاه‌بردارا و معتادا... طرف فيلسوف، نويسنده، دانشمند و محقق نيست که کشتنش حلال باشه و جونش بي‌ارزش...

Tuesday, May 02, 2006

تنها يک جامعه با معلوليت ذهني و حرکتي نيازمند قهرمان و ايثار است.