در اول فروردین ماه سال1313 ه ش نام پارس یا پرشیا ، رسما به ایران تغیر یافت . پیشتر نام ایران در مجامع بین المللی به عنوان پرشیا یا پارس خوانده می شد و هنوز در برخی از کتب قدیمه بیگانه می توان چنین نامی را در مورد ایران یافت . در این سال دولت وقت، نام ایران را به عنوان « ایران» در جهان مطرح ساخت .
Thursday, April 26, 2007
Tuesday, April 10, 2007
معمولا کم پیش میاد که نوابغی مثل من پا (یا کله) به زمین بذارند ولی این دوستمون آرش سبحانی (کیوسک) یکی از همین کار درست هاست! توصیه میکنم که حتما این آهنگا و کلیپ ها رو نگاه کنین. کم لذت نمی برین:
عشق سرعت
تو کجایی
روزمرگی
از طرفی هم به زودی آلبوم جدیدش بیرون میاد. با اینکه کم پیش میاد آهنگی رو پول بدم بخرم ولی فکر کنم این کمترین کاریه که میتونیم واسه ادامه لذت بردن خودمون از آهنگاش بکنیم:
http://cdbaby.com/cd/kiosk2
عشق سرعت
تو کجایی
روزمرگی
از طرفی هم به زودی آلبوم جدیدش بیرون میاد. با اینکه کم پیش میاد آهنگی رو پول بدم بخرم ولی فکر کنم این کمترین کاریه که میتونیم واسه ادامه لذت بردن خودمون از آهنگاش بکنیم:
http://cdbaby.com/cd/kiosk2
Sunday, January 14, 2007
"خداوند شبان من است؛ محتاج بههيچ چيز نخواهم بود. در مرتعهاي سبز مرا ميخواباند. نزد آبهاي راحت مرا رهبري ميكند. جان مرا برميگرداند و بهخاطر نام خود به راههاي عدالت هدايتم مينمايد. چون در وادي ساية موت نيز راه روم از بدي نخواهم ترسيد زيرا تو با من هستي؛ عصا و چوبدستي تو مرا تسلي خواهد داد. سفرهاي براي من به حضور دشمنانم ميگستراني. سر مرا به روغن تدهين كردهاي و كاسهام لبريز شده است. هر آينه نيكويي و رحمت تمام ايام عمرم در پي من خواهد بود و در خانة خداوند ساكن خواهم بود تا ابدالآباد"
اين بخش از کتاب مقدس دقيقا در دنياي امروز محقق شده. موسسههاي اعتباري شبان انسانهايي هستند که بهخاطر داشتن کارت اعتباري براي خريد ميز و صندلي، ماشين آخرين مدل، دستگاههاي پخش موزيک، تلويزيون تخت و هزار درد ديگر (براي آنکه محتاج بههيچ چيز نباشند) حاضرند گوسفنداني "نايس" باشند. دو هفته تعطيلات کريسمس و سال نو در مراتع سبز و نزد آبهاي راحت صفا کنند و عصا و چوب شبان آنان را تسلي ميدهد.
چه کسي حاضر است خانه خداوند را رها کند و برود خارج؟...
Wednesday, August 23, 2006
34 سال گذشت...
الان دارم سعي ميکنم خاطراتي رو که هنوز ميتونم بهياد بيارم رو يه بار مرور کنم. دورترين خاطرهاي که بهياد دارم اينه که دو تا مادربزرگهام توي يک اتاق که بهياد ندارم جزئياتش رو نشستن و يکيشون منو بغل کرده و دارن با هم حرف ميزنن. رنگ اين خاطره رو نميتونم بسازم و اونقدر کمرنگ شده که سياههاش خاکستري شدن و سفيدهاش زرد چرکتاب...
دورترين خاطره از پدرم وقتيه که تو يه فولکس قورباغهاي نشسته و من دارم بهش ميگم بابا تو رو خدا اين تحفه رو با خودت ببر... خيابون هم خاکيه... و مادرم... قديميترين چيزي که ازش يادمه اينه که تو خونه خيابون پيروزي باهم نشستهايم و داره به من غذا ميده... اولين خاطره از خواهرم هم وقتيه که هنوز به دنيا نيومده بود و از طرفش يه هديه بهم دادن و من تعجب کرده بودم که من که خواهر ندارم پس اين هديه از کجا اومده... دورترين خونهاي که بهياد دارم موکت نارنجي داشت و 100 تا پله... دورترين موسيقي هم که بهخاطر ميارم يه آهنگ از رامش هستش که ميخوند: رودخونهها، رودخونهها، منم ميخوام راهي بشم، برم به دريا برسم، ماهي بشم... ماهي بشم... خاله مينام منو رو ميز نشونده بود و خودش هم با آهنگ ميخوند... چقدر هنوز دوستش دارم...
خاطرات زيادي رو تو همين 15 دقيقه تونستم مرور کنم که خيليهاش لبخند به لبم مياره و اشک حسرت به چشمهام... از همهچيز و همهکس... از سرخهحصار که ميرفتم مهدکودک و پدرم هميشه دم يه بقالي واي ميساد و ميذاشت هرچي دلم ميخواد واسه خودم بخرم... از بازيهايي که با بهترين همبازيم خواهرم ميکردم... از مهدمينا که با پسرخاله و دختردائيم کلاس اول ميرفتم... از انقلاب... از خاله کوچيکم نرگس که ازم پرسيد شاه رو دوست داري يا خميني رو و من که اصلا نميدونستم کدوم بهکدومه گفتم شاه رو و بهم گفت نه... از امروز بايد خميني رو دوست داشته باشي... از مدير کلاس پنجم که خودش با موتور تو تابستون اومد دم خونهمون و کارت شرکت تو امتحان ورودي مدرسه تيزهوشان رو داد دستم و گفت ميخوام يادت باشه که از طرف همه ما شرکت ميکني و سال بعدش تو جبهه شهيد شد... از هومن که با هم منتظر سرويس مدرسه ميمونديم و با بيسکويت مادر به سرويس زنگ ميزديم...
34 سال گذشته و نميدونم سال ديگه دورترين خاطرهام چه چيزي خواهد بود... خيلي از خاطرههايي هم که الان برام شفاف موندن اونايي هستن که تو خواب و روياهام ديدم... همشون مثل شب اول تازه و شفاف باقي موندن... فکر کنم آخرين خاطرات زندگيم هم فقط روياهام باشن...
فکر کنم آخرين روياهام هم مثل الان لبخند به لبم بيارن و اشک حسرت رو به چشمهام...