Monday, August 26, 2002

تا حالا دقت کردین که چقدر از نیروی ناچیزی که کارمندهای ما واسه کارشون می ذارن صرف دنبال کردن فایلهای گم شده شون میشه؟؟؟نمی دونم چرا یه آدرس دهی ساده انقدر واسه بعضی ها سخته!!! تا حالا چند بار این جمله رو شنیدین؟

"آخ!!! فایلهای 5 روز کارم پرید! تازه کاری رو که از 9 صبح داشتم انجام می دادم و هنوز Save نکرده بودم (ساعت 6 عصره ها!) هم نیست!!!"

انگار فایلها پا دارن که برن ددر...

Sunday, August 25, 2002


آقا من حرفهای دیروزم رو عوض می کنم یه کم:
- خواهرم با همسرش مشهد بودن و چون همسر ایشون اتفاقا با من در یک روز به دنیا اومدن قرار شده بوده که یک روز بعد واسه جفتمون تولد بگیرن. دیگه هدیه هام هم آدم بزرگی شده!!! نمیدونم چرا همه بهم فنجون هدیه می دن؟؟؟
- دوستم علی هم امروز بهم یه چیز احمقانه خوب داد... یه سیب زمینی خلال کن!!! سیب زمینی رو درسته میذاری توش و با فشار از تو یک شبکه فلزی رد می شه که اونورش میشه خلال سیب زمینی. کلا فکرشو که بکنی می بینی چیز احمقانه ایه اما سر جمع هم هیجان انگیزه و هم به درد بخور. من که عاشق سیب زمینی سرخ کرده ام!

Saturday, August 24, 2002

ديروز يكي از آرومترين روز تولدهاي عمرم رو داشتم. آخر شب نميدونستم كه اين آرومي رو نشونه خوبي بگيرم يا بدي. به هر حال آخر شب تقريبا هيچ احساسي نسبت به اين روز نداشتم. حتي تعليق هميشگي اين مناسبت رو. حتي از خودم نپرسيدم: “خوب بعدش چي؟“
- يكي از عزيزترين دوستانم اول صبح پرواز كرد و رفت. بدون گفتن: “تولدت مبارك“...
- تا 10 صبح خوابيدم و رفتم سر كار. اون هم روز جمعه! كاري كه هيچ وقت در روز تولدم سابقه نداشت. تو اين روز هميشه مرخصي مي گرفتم اما امسال جمعه رفتم شركت.
- تا 7 بعد از ظهر اونجا بودم و سخت كار كردم.
- در طي روز 9 نفر بهم تبريك گفتن كه 4 نفرشون سر كار و بعد از اينكه شنيدن روز تولدمه گفتن! يكيش كه خيلي بهم چسبيد هديه رئيسم بود. يه ادوكلن با جاسوييچي. اون هم تو يه ساك كادوي سياه كوچيك و يه كارت كوچولو با عنوان: “رامتين عزيز...“. انتظار هر چيزي رو داشتم غير از اين...
- ساعت 8 شب رفتيم كنسرت ويولنسل و پيانو از ارمنستان كه مريم به عنوان هديه تولد برام بليط گرفته بود. الحق كه ويولنسل بسيار عالي بود و گرچه من از خستگي وسطاش خوابم مي برد اما هر وقت چشم و گوشم كار مي كرد واقعا لذت مي بردم. طرف خيلي مهارت و احساس داشت...
- بعدش رفتيم خونه كه ديدم كسي خونه نيست...
- اولين باري بود كه خواهرم بهم زنگ نزد تبريك بگه... پدرم هم همينطور... حتي يه مراسم تولد ساده و يك كيك و شمع هم نداشتم...

الان هم سخته برام فكر كنم اينطور بهتر بود يا بدتر...
هميشه فكر مي كردم كه كاش نبودم و كسي متوجه حضورم نميشد. اينطوري حس آزادي بيشتري مي كردم. حالا فرصتي بود كه اين آزادي رو بچشم گرچه مزه اش رو هم خوب نفهميدم چون غرق خواب بودم...
خوابيدم...
بهترين هديه اي كه مي تونستم تو اين روز بگيرم...

Thursday, August 22, 2002


امروز رييسم يه حديث چسبونده بود به در اتاقش كه تو ديوار مشترك بين اتاقهاي من و خودشه. وسط روز هم همينطوري بدون اينكه بياد تو در اتاق رو باز كرد كه من ديدمش. نوشته بود:

“ مرد در خانه و خانواده به سه خصلت محتاج است كه اگر حتي در طبيعتش نيست بايد بر خودش تحميل نمايد: 1- خوشرفتاري 2- گشاده دستي و 3- غيرت ناموسي“

راستش اولش چيز خاصي توش نديدم ولي بعدش فكر كردم كه چرا همچين چيزي رو رييسم چسبونده به در اتاق مشترك ما و بعدش در رو هم بدون اينكه كار داشته باشه باز كرده!!! بعد از 10 دقيقه تازه مثل استن لورل به صرافت افتادم كه نكنه واسه من زده!!! راستش ما كه تو خوش اخلاقي در خانه و خانواده زبان زد خاص و عام هستيم. فقط يك بارش مادرم بهم گفته: “مرده شور اخلاقتو تو خونه ببرن“!!! در مورد گشاده دستي هم كه دممون پاك گرمه. هميشه خونواده ام بهم ميگن آخرش بايد كنار جوب بخوابي و دست آخر هم مي رسيم به غيرت ناموسي بنده!!! والله تو ما غياث آبادي ها كه ناموس هميشه جاي خاص خودشو داشته و رگ گردنم مدعاي اين گواه است (يعني برعكس، گواه اين مدعاست!) و تازه ما نفهميديم كه رييسم چه بي ناموسي تو ما ديده كه...

Wednesday, August 21, 2002


چند روزه كه رو فرم نيستم و تا ميگي پخ اشك تو چشمام جمع ميشه. جاتون خالي يه بار جلوي رييسم بند رو آب دادم اون بنده خدا هم فكر كرد كه لابد حقوقم كمه و مشكل مالي دارم!!! ما هم بند رو گرفتيم و رفتيم رو منبر... آقايون دكتر، تا حالا واشر واسه نشتي چشم كشف شده؟...

Tuesday, August 20, 2002

-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستاره‌هايی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگويی؟
-نه اين که من تو يکی از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
-و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد يک جوری تسلا پيدا می‌کند ديگر) از آشنايی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست هميشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفريح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از اين‌که می‌بينند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گويی: «آره، ستاره‌ها هميشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها يقين‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بينی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زير خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره يک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خنديد و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.