Wednesday, October 30, 2002

كسي ميتونه "بودن" رو تعريف كنه؟...

دوستاني كه متوجه نشدن بعد از بيرون اومدن من از شهربازي چه اتفاقي برام افتاد، مي تونن به يك يا چند روش زير احساس من رو عملا داشته باشن:

1- برن شهربازي و 5 تا بازي كه هر كدوم به مدت 5 دقيقه: 1)بالا-پايين ميبره 2) چپ و راست ميره 3) سر و تهتون مي كنه 4) دور خودتون مي چرخوندتون 5) تمام تركيبات فوق را سرتون مي ياره!!! رو سوار شن. به تمامي حركات فوق الذكر گردش زمين به دور خود، گردش زمين به دور خورشيد، گردش خورشيد و منظومه اش به دور كهكشان (تازه ما لبه خارجي يكي از بازوهاش هستيم)، گردش كهكشان راه شيري حول نمي دونم چي رو اضافه كنيد...

2- يك روز تمام، از صبح تا شب، همه سريال هاي تلويزيون رو ببينيد.

3- يه ليوان آب جوب (!) پر از گچ كشته شده و نمك يددار به همراه روغن زيتون بودار بخوريد! (ميتونيد جسد اون موش ما رو هم بندازين توش يه هفته بمونه!).

4- در حاليكه يك جا يه عالمه كله پاچه چرب، حليم، ديزي سنگي، آش رشته و سوسيس بندري خوردين، يكي شوخي شوخي با مشت محكم بكوبه تو آبگاه شيكمتون!!! (اوخ اوخ اوخ...)

5- نوشته هاي من رو بخونين.

Tuesday, October 29, 2002

ديشب يه فيلم عجيب ديدم كه بدجوري اعصابم رو كش آورد. راستش نصفش رو بيشتر نتونستم ببينم چون واقعا كش آورد! خودم هم كه نزده ميرقصم... واسه همين هم شوراي نظارت تو خونمون اومد تصميم گرفت كه نصفش واسه ديشبم كافيه! (اين هيئت نظارته خيلي باحاله! خودش وظيفه هيئت امنا، مديرعامل، هيئت مديره، اعضا علي البدل، بازرس، شورا، منشي جلسه، قاضي اجراي احكام و... رو انجام مي ده! به اين ميگن بازده. خلاصه الان هم پاك تو خماري ادامه فيلم موندم. اميدوارم شوراي نظارت امشب بزاره ببينيم آخرش چي ميشه.
يادش به خبر، اون وقتا، قديما (منظورم دو ماه پيشه!) ميشستم انواع فيلم قتل، غارت، بكش بكش، تيكه پاره كردن همديگه، خون آشام، گرگ نما، رواني، عصبي، شيطاني و حتي كارهاي كوين كاستنر (!) رو ميديدم (حتي تايتانيك رو تونستم بعد از 4 بار تلاش نافرجام ببينم!!!). اما از وقتي كه ... دل ديدنشو ندارم. ها ها ها ... يادمه 2 سال پيش فيلم (فيل ام، فيل من، ماي فيل) ياد شهربازي كرده بود (شهر بازي نه! شهر بازي، Shahr_e_Bazi ، يعني شما نمي دونيد كه با شهر نميشه بازي كرد؟ با شهروندان چرا، اما با شهر نه...). خلاصه در برآورد تو يه منفي مثبت اشتباه كردم و 5 تا از بازي هاش رو سوار شدم (فيل حيوونكي من نتونست سوار شه، نه اينكه خيلي بزرگ و سنگين بود و يا راهش نمي دادن ها. فقط ياد شهربازي افتاد. دليل نميشه كه چون يادش افتاده حتما بايد بره. دلش نخواست بره. نشون مي ده كه فيل من چقدر تو برآورد سن و سالش از من بهتره. عوضش نشست اون فيلم (اين ديگه فيلم هستش نه فيل من!) كه من نصفه ديدم رو تمام و كمال ديد. (حالا پا نشيد بگيد كه فيلم اون موقع نبوده (فيلم، Movie ) فيل من كه اون موقع بوده! فيل همه با خودشون به دنيا مي ياد و بعد از 100 سال با خودشون ميره. اين فيلم يه كم قديميه)). خلاصه از در شهربازي كه اومديم بيرون شروع شد... شب ادامه يافت، فردا صبح سر كار ادامه يافت كه مجبور شدم مرخصي بگيرم بيام خونه پيش فيلم (فيل من! Mon Fil!!!) تنها نباشه بترسه از فيلم (بابا اين فيلمه!)، اون شب هم باز همون جور، فردا صبحش هم كه نگو و ... خلاصه 3 روز حالم بد بود به خاطر اينكه فيلم ( Fil'am ) ياد شهربازي كرده بود.
الان هم همونطور كه ديگه نميتونم سوار 5 تا بازي شهربازي بشم، ديگه مجبورم هيجان انگيزترين فيلمي كه مي بينم در حد فيلم گبه مخملباف باشه...

فلسفه اين پديده وبلاگ چيه؟
با نوشتن تو وبلاگ چه حسي از انسان ارضا مي شه؟
يه جور داد زدنه براي خودته؟
اگر دادزدن براي خودته، پس براي چي تو اينترنت منتشرش مي كني؟
عجب!
يادش به خير. تفريح بچگي‌مون به غير از بازي، كتاب بود. انواع و اقسام اين كلمات رو عين جاروبرقي جمع مي‌كرديم و مي‌ريختيم تو كله‌مون. يادمه از خيلي چيزها، حتي مهموني، مي‌زديم تا يه كتاب نصفه نمونه. مي‌شد كه يه كتاب رو هم 10 بار مي‌خونديم.
بعدش كه تلويزيون بين شديم ديگه كتاب رو به جاي 10 بار 5 بار مي خونديم. تلويزيون كم بود خودش، اين بي‌دين‌‌ها اومدن ويديو اختراع كردن و مملكت پر شد از فيلم. اين شد كه به جاي تكرار 5 باره هر كتاب، 2 بار مي‌خونديم. كامپيوتر اومد تو خونه و دوران بازي‌هاي كامپيوتري شروع شد و اين بود كه هر كتاب سهمش يه بار خوندن شد. اين اينترنت باب شد و ما رو كرد عينهو معتادها! انگارنه‌انگار كه كار ديگه‌اي هم هست غير از اين www كه افتاده بود به جون ما.
خدا خير بده يه بنده‌خدايي رو كه هنوز زنده‌است (!) و ما رو ايميل‌دار كرد و آدرس‌هاي ما شروع كرد به رشد تواني! حالا مگه مي‌شد به هر كسي كه آشنا مي‌شدي ايميل ندي؟ زشت هم بود كه جواب ندي به كسي. به هر حال نامه‌هايي هم مي‌اومد كه حيف بود بقيه نبينن و... اين شد كه ما لطف مي‌كرديم به خودمون و هفته‌اي يه بار يه كتابي مي‌خونديم (وسطش هم 10 بار پا مي‌شديم به چك ايميل).
يه روز صبح پا شديم رفتيم دانشگاه ديديم همه عين عاقل‌ها دارن به من نگاه مي‌كنن. چون نفهميدم چرا اينجوري نگاهم مي‌كنن اتوماتيك عين سفيه‌ها نگاهشون كردم. يه كم گوش واي‌سادم ديدم دارن به هم ميگن: "بابا اين يارو امله! مسنجر نداره". ما هم چون فكر مي‌كرديم امل نيستيم تشريفمون رو برديم هم تو ياهو و هم تو هات‌ميل مسنجر گذاشتيم. اين شد كه افتادم تو دام چت... كتابه چي شد؟... شد يه بار در ماه... (البته تعداد صفحات كتاب هم نصف شد).
اونقدر وضع خراب شد كه ديگه ايميل هم كم‌كم وقتمون رو مي‌گرفت (چه وقتي رو؟!) و واسه هم‌ديگه آف‌لاين ميذاشتيم و ميذاريم. كتاب هم كه ديگه يادمون رفته چيه. تب مسنجر هم كم‌كم داره مي‌خوابه و وبلاگ راه افتاده كه يه جورايي هنوز نفهميدم چه صيغه‌ايه... عين يه CC گنده مي‌مونه به هر كسي كه مي‌دونه وبلاگ كجاست و دلش مي‌خواد يه چيزي ببينه و بخونه... كتاب هم كه نپرس. ديگه روم نمي‌شه پشت ويترين كتاب‌فروشي‌ها وايسم...
اين چند وقته تنها كتاب‌هايي كه خوندم همشون كتب فني و مرجع بودن. عمده اونا هم به صورت الكترونيك و فايل‌هاي آكروبات. هيچ كدوم رو هم از اول به آخر نخوندم. صاف كليد جستجو رو زدم و پيدا كردم متن رو و خوندم. حتي يك فصل رو هم كامل نخوندم (حتي بخش). فقط گشتم پاراگراف‌هاي مورد نيازم رو نگاه انداختم.
دلم تنگ شده. واسه خريدن يه كتاب كه بدونم مي‌خوام بخونمش. دلم تنگ شده واسه شور و شوق زود رسيدن به خونه تا لباس عوض نكرده برم سر خوندنش. دلم تنگ شده واسه خوندن مقدمه و پيشگفتار نويسنده تا بدونم چي قراره بخونم و افكار چه كسي رو قراره بخونم. دلم مي‌خواد دوباره روي تختم دراز بكشم، يه بالش پشتم بذارم و به پشتي تخت تكيه بدم. دلم مي‌خواد دوباره خش‌خش برگ‌هاي كتاب كه موقع ورق‌زدن روي بدنم كشيده مي‌شن رو بشنوم. دلم تنگ شده واسه اين‌كه بين هر بخش به پنجره نگاه كنم و از خودم بپرسم: "بعدش چي مي‌شه؟"...

توصيه منطقي: خوب مردك! به جاي اين خالي‌بندي‌ها برو يه كتاب بگير بخون...
جواب منطقي: چشم، منتظر دستور شما بودم...
نصيحت پدرانه: اي نوباوگان اين مرز و بوم! بنشينيد به جاي بازي Need for Speed كتاب منطق الطير را بخوانيد!
نوباوگان اين مرز و بوم: حرف نزن بابا الان يارو سبقت مي‌گيره!...
خواهش: پس حداقل بدين من هم يه دور بازي كنم!

Sunday, October 27, 2002

جايزه:

هر دوستي كه بتونه اين عنوان "تادداشت تات تت تازت داتاد" وبلاگ ما رو عوض كنه ميتونه برنده يكي از جوايز زير باشه:

1- يه گلدون شيك طرح قهوه اي تيره با يه برگ نسبتا بلند شيك (به شرطي كه تا اون موقع واسمون آورده باشن!)
2- يه بليط رفت به بندرانزلي! (چون نمي دونم كي بر ميگردين (يا اينكه اصلا بر مي گردين يا نه!!!) فقط رفت!)
3- روغن زيتون بودار!!!

كوتاه اومدن: ت هاي 4 نقطه رو 3 نقطه هم بكنين قبوله!

به خدا من خود زيتون رو دوست دارم اما روغن زيتون بودار رو نه!!! آخه خودش چه ربطي به روغن بودارش داره؟ مگه هر كي زيتون ميخوره بايد عاشق روغن بودارش هم باشه؟ چرا زور ميگي آخه؟ چرا گزاره " همه پسرها روغن زيتون رو بودار دوست دارن " درسته؟ كي گفته درسته؟ مگه من "همه پسرها" هستم؟ تازه شم، پاشدي رفتي از همه پسرها آمار گرفتي؟ 100 نفر رو بيارم كه دوست ندارن روغن زيتون بودار رو؟...

انتخاب: يا من يا روغن زيتون بودار!
عقب نشيني: چون ميدونم انتخابت روغن زيتون بوداره واسه همين هم گيره لباس داريم واسه دماغ؟ لطف كن يه پنبه اي، پارچه اي چيزي بچسبون بهش كه دماغم زخم نشه!