Saturday, November 30, 2002


دقت كردم به وضعيتم مي بينم كه هر وقت حالم خوب نيست و پنداري سردرد دارم يا سرما خوردم دلم مي خواد مطلب فلسفي بنويسم!!! اه اه اه...

دوست عزيز باحالم كه لطف كردي ما رو ديشب بردي پارك،

سلام، خدا خفه ات كنه! من سرما خوردم و تمام تنم درد مي كنه. ديگر ملالي نيست جز وجود شما... به گلي سلام مخصوص برسان.

خداحافظ...

جاتون خالي... امشب با يكي از دوستان باحالمون رفتيم پارك. از سرديش كه بگذريم، مناظرش فوق العاده قشنگ بود. اين يكي از نيمكت هاي اونجاست. از شدت نورش همين بس كه سرعت شاتر واسه اين عكس 4 ثانيه بود...



Friday, November 29, 2002


تعذره

چند تا از دوستان عزيز پيگيري كرده بودن كه بابا جون چند وقت ما رو گذاشتي سر كار با "داستان اون فيلمه" پس بقيه‌اش چي شد؟ در جواب اين عزيزان بايد بگم كه ما داشتيم زندگي خودمونو مي كرديم و قصه مي بافتيم كه يه دفعه قضيه اين "انجمن وبلاگ نويسان غياث آباد" مطرح شد و ما هم چون احساساتي شده بوديم رفتيم سينه چاك داديم، مجاهدت ها كرديم، خون ها داديم، والله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ... ما خودمان يه همشهري داشتيم كه در گير و دار اين وبلاگ نويسان غياث آباد اصلا وبلاگ نويسي رو گذاشت كنار. حيف اين انگليسا با آن چشمان چپشان نمي گذارن اين ناموس پرستي رواج پيدا كنه وگرنه...

اين شد كه ما خودمان ديديم اين ماجرا يه كم كه چه عرض كنم... كلي بي ناموسي داره. تازه بي ناموسيشان هم در حد صداي مشكوف نبود كه... البته ما خودمان به چشم خودمان بي ناموسيشان را نديديم ولي از اين انگليسي ها هر چيزي بر مياد. اين شد كه ما تصميم گرفتيم بي خيال اين موضوع بشيم. خودتان مي دانيد كه ما غياث آبادي ها تحمل اين جور بي ناموسي ها رو نداريم. حتي يكي از اين همشهري هاي ما كه اصلا اعتقاد داره اينترنت كردن هم بي ناموسيه!!!

اما ما هم كه الكي كار رو نصفه ول نميكنيم. داديم متن فيلم رو به يكي از اين دوستامون كه تهرانيه بخونه و بازنويسي كنه واسه يكي ديگه از همشهري هامون كه بي ناموسي هاشو ور داره. اما از اون جايي كه بچه تهرونه و نميتونه خوب بي ناموسي رو از باناموسي تشخيص بده، اين دوست ما دوباره بازنويسيش ميكنه تا خوب بي ناموسي هاشو ورداره. آخرش هم ما هم دوباره بازنويسيش ميكنيم تا براي گروه سني الف هم قابل خوندن بشه. ايشالا كه حاضر شد واستون چاپش(!) مي كنيم...

خدايا اين ناموس پرستي رو از ما نگير...

Thursday, November 28, 2002


چقدر از خاطرات بچگيتونو يادتونه؟ منظورم چيزاي عجيب غريبيه كه خودتون هم تعجب ميكنيد كه چطور ممكنه به يادتون مونده باشه. مثلا دقيقا يادمه كه يه شب كلاس اول دبستان يه خواب خيلي عجيب ديدم. بچه‌هاي اون دور و زمونه يادشونه كه اول كتاب‌هاي درسي ما يه صفحه كامل پرتره شاه رو چاپ كرده بودن (كه بعدا كلي ارزش پيدا كرد واسه خودش چون 26 دي ماه، شب فرار شاه، اين صفحه رو پاره ميكردن و آتيش ميزدن!!! اگه بدونين چند نفر در به در ميشدن كه عكس اين مادرمرده رو پيدا كنن و كبريت بكشن زيرش). سال 1357 اوايل مدرسه رفتن من بود و بحبوحه انقلاب و البته هنوز شاه نرفته بود.

خواب ديدم كه بيرون خونه و تو كوچه وايسادم. هوا گرگ و ميش عجيبي بود. حالت عجيب محيط از اين بود كه كلا سياه و سفيد ميديدم همه چي رو… البته نه سياه و سفيد، بلكه طيف خاكستري-سبز… يه جور يشمي-خاكستري چرك مرده. يه مجسمه از سر شاه بالاي پشت بوم خونه رو به رويي ما، دقيقا لب جان پناه، گذاشته شده بود. انقدر اين مجسمه عظيم بود كه ميخكوب كرد منو. دقيقا شبيه به همون عكسي بود كه اول كتابامون چاپ كرده بودن. يه دفعه باد شروع كرد به وزيدن… يه جور نسيم… و يك دفعه بارون عجيبي از آسمون شروع به باريدن كرد… بارون كاغذهاي كاملا سياه… يه دفعه همه جا لرزيد و اون مجسمه افتاد پايين… هنوز اين صحنه يادمه و پشتمو مي لرزونه… افتاد روي من…

از خواب پريدم. چنان اين صحنه واقعي به نظرم مي اومد كه كف اتاقم دنبال اون كاغذهاي سياه مي گشتم. از ترسم رفتم گوشه اتاقم و بغل تختم پناه گرفتم. تمام خونه ما رو سكوت گرفته بود. تنها نوري كه اتاق رو روشن ميكرد ماه بود. بعد از يه مدت جرات كردم و رفتم كنار پنجره به بيرون نگاه كردم. تمام كف حياط و كوچه از كاغذهاي سياه پوشيده شده بود… مجسمه سر شاه رو دقيقا همون جاي قبلي، بالاي خونه همسايه، ديدم…

دوباره از خواب پريدم…

اين صحنه از همون شب تا به حال براي من زنده است و عجيب ترسش تو من مونده. بعدها هم اين خواب رو ديدم اما تبديل شد به يه چيز ديگه. خواب ميديدم كه بدون سرپناه بيرون هستم. هيچ جا نيست كه زيرش پناه بگيرم. آسمون كاملا تاريكه و از آسمون كاغذ سياه ميريزه پايين. آسمون پر از هواپيما-سفينه هايي هستش كه خيلي آروم و نزديك به زمين حركت ميكنن. من آروم يه گوشه كز ميكنم چون مفري ندارم. منتظر مي مونم و به حركت بطئي اين اشيا پرنده نگاه ميكنم. هميشه هم آخرش يه جور تموم ميشه. يكي از اين موجودات سقوط ميكنه روي من...

خدا خيرش بده سازنده كليپ I Believe in Love التون جان رو... انگار اون هم همين خواب رو ديده بوده...

Wednesday, November 27, 2002


يه نفر جلوم نشسته كه دلش گرفته...
يه نفر اينجاست كه اشك گوشه چشماش حلقه زده...
يه نفر هست كه داره آروم كتاب ميخونه ولي بغض رو تو گلوش ميبيني...
يه نفر رو مي بينم كه روزمرگي خسته اش كرده...
يه نفر امروز از تنهايي تو اتوبوس و آسمون ابري و دلگير خموده شده...
...

خدايا... من چي كار كنم؟...

Tuesday, November 26, 2002




اين دو تا عكس از خونه ماست. همين امروز صبح گرفتم. احساس كردم كه دلگيري اين ابرها رو بايد بندازم تو يه قفس...



اين دو تا عكس از دو تا پنجره عمود بر هم گرفته شده اند.