Wednesday, December 01, 2004

زنده شدن خاطراتي كه از يك نفر دارم، جنس خاصي داره. مثل بقيه افكارم نيست. قبلا اين يادآوري برام عينيت "حضور اون شخص" رو داشت اما الان شده "زندگي من". نمي‌دونم چرا در بهار زندگي احساس پيري مي‌كنم (!) اما مثل اين مي‌مونه كه ديگه دانشي كه قبلا به‌عنوان "دانستن" حسابش مي‌كردم الان برام جنس احساس "تجربه من" رو پيدا كرده.

تغيير جنس احساسات چيز جالبيه كه اگه نگي جالبه خيلي حالت گرفته مي‌شه (مثل اون مثال بي‌ادبي قماربازه!) اما باز هم چيز جالبيه.

پي‌نوشت 1: اين متن پس از صحبت با دوست خوبي برام مطرح شد كه قبلا احساس مي‌كردم "لابد من احمقم" اما الان احساس مي‌كنم كه "حتما اون احمقه!".

پي‌نوشت 2: لطفا كامنت ندين كه "هر دوتون احمقيد" چون تجربه اخير اين وبلاگ نشون داده كه نفر سومي مي‌آد با شكسته نفسي مي‌گه "احمق‌تر از هر دوتون منم!"...

پي‌نوشت 3: لطفا كامنت ندين كه "خوب هر سه‌تاتون احمقيد!"

آفرين فرنوش...

احمق‌تر از هر دو اونيه كه فكر مي‌كنه چيزي رو عوض كرده!

Wednesday, November 24, 2004

احمق اونيه كه فكر مي‌كنه مي‌تونه چيزي رو عوض كنه و احمق‌تر از اون كسي كه اميد داشته باشه چيزي عوض بشه...


Monday, November 22, 2004

امشب بعد از مدت‌ها انقدر احساس خوبي نسبت به زندگي دارم كه دلم مي‌خواد همه آدما رو در آغوش بگيرم...

توضيح 1: بديهي‌است خانم‌هاي مجرد، زيبا و خوش‌اخلاق در اولويت هستند.

توضيح 2: عجله نكنيد به‌همه مي‌رسه...

توضيح 3: قبلا گفته باشم كه اگه وسط مراسم در آغوش‌كشي خانم نيكول كيدمن رسيدند، ايشون ارجح هستند چون اولا به‌هر حال مهمون هستند و دوما كه يه دونه‌اي تو صف نيست!

توضيح 4: از بچه‌ها بعدا پذيرايي خواهد شد!

Wednesday, November 17, 2004

چند وقت پيش داشتم ستاره‌ها رو دوباره مي‌شمردم... احساسم اينه كه نسبت به بيست سال پيش يكي دو تايي كم شدن... شايد هم نشدن...

تعداد ستاره ها تو بيست سال پيش رو يادم نمونده، اين دفعه بايد تعدادشون رو يه‌جا بنويسم كه چند سال ديگه مثل الان تو شك نيافتم...

فكر مي‌كنم ترس از مرگ دليل زياد جالبي براي زندگي نباشه، هر چند كه مرگ مي‌تونه بهترين اميد تو زندگي باشه...

Friday, October 22, 2004

بعد از مدت‌ها دوباره آسمون تهران دلگير و خاكستري شد. خيلي وقت بود كه آسمون رو اينجوري نديده بودم. آسمون ساكن، خاكستري و بدون باد... به اون اندازه كه برگ‌هاي درختا هم تكون نمي‌خورند... و نمي‌دونم... شايد سرد... الان هر سرمايي هم براي من گرمي‌بخشه...

به‌لطف دوست عزيز تازه يافته‌ سام دوباره به آهنگ‌هايي دست پيدا كردم كه نوارهاي نخ‌نما و بدون كيفيت مونو اونها رو مي‌پرستيدم. صبح رو با مودي بلوز شروع كردم و الان هم جين... يادمه اولين بار اين آهنگ رو مهرداد كياني، بهترين دوست دوران دبيرستانم، بهم داده بود... مي‌خواست روي نوارش يه‌چيزي ضبط كنه كه قبل از اون من گوش كردم و...

الان درست مثل خيلي سال‌هاي پيش جمعه صبح خونه تنهام... و شايد...

ايميل باكسم كماكان پره از خبرنامه‌هاي محيط‌زيست، ژئوتكنيك و حتي طالع‌بيني... طالع امروزم اينه كه كار رو فراموش كنم و با دوستاي نزديكم باشم... رو موبايل هم يه شماره داشتم كه از كارفرماهام بود و من نديده بودم و تلفن خونمون هم سه روزه كه دائم رو پيغام‌گيره و چراغش چشمك نمي‌زنه... همين...

نمي‌دونم دلم مي‌خواست برگردم به سال‌هاي گذشته يا نه... لذت دوران دبيرستان و يا بودن بين دوستاي قديمم به تكرار غم‌هاي بعدي اين سال‌ها مي‌ارزه يا نه... نمي‌دونم دوباره مي‌خوام اين صبح جمعه رو دوباره تكرار كنم يا نه...

يه پرنده رو شاخه درخت روبه‌روي پنجره اتاقم كز كرده... شايد هوا بيرون سرده... و آسمون دوباره خاكستري...