Saturday, May 07, 2005

به دوستان عزيزي كه مي‌خواستن از فرط خوشي خودكشي كنن ولي به توصيه دوستان و آشنايان قصد دارن به فرداي روشن خودشون خيره بشن پيشنهاد مي‌كنم كه خبط منو نكنن و حتما در هنگام نگاه كردن به فرداهاي روشن از عينك دودي خوب استفاده كنن وگرنه عين من بعدش همينجوري اشكه كه از چشماشون مي‌چكه

توصيه هاي ايمني را جدي بگيريد

Sunday, May 01, 2005

امروز دوباره همون‌جوري شدم. چيزي هست كه از ته دل مي‌خوام بدونم ولي نمي‌شه. چون شايد نبايد بدونم و يا مي‌ترسم كه بدونم. واسه همين يه لوپ احمقانه تو سرم راه افتاده و همينجوري تمام منابع زندگيم رو داره معطل خودش مي‌كنه. يك حلقه خيلي احمقانه... مثل do…loop خيلي احمقانه‌است... نه؟

Monday, April 25, 2005

چند تا از دوستان لطف كرده بودن و در كامنت‌هاي پست قبليم نوشته بودن كه "خودت باش". خواستم اطاعت امر كرده باشم و ديروز خودم بودم. متاسفانه حالم به‌هم خورد از خودم!
دوستان عاشق (و ايضا غير عاشق) حتما بخونند!!!

Sunday, April 17, 2005

بعد از مدت‌ها نشستم يك‌ساعتي سير وبلاگ خلايق رو خوندم. عجب افكار مترقي و آسماني پيدا مي‌شن تو اين دنيا، اون هم تازه از دوستاي من!!! دقت كردم ديدم هركاري بكنم و خودم رو هم خفه كنم هم نمي‌تونم به‌اين عمق بنويسم. بدمصب همه جور متني هم توش هست: سياست، تفسير خبر، تفسير اقتصادي، تفسير سياسي، تفسير فلسفي، اظهارنظر در مورد احوالات دنيا، تفسير موسيقي، تئاتر، سينما و خلاصه همه چي. اين فلسفي‌هاشون هم كه منو مردن!

كلاه خودم رو كه قاضي كردم ديدم عمرا هر قدر هم كه خودم رو بكشم نمي‌تونم حتي يه جمله از اونا رو حتي بهش فكر كنم چه برسه به‌اين كه به‌اين فصاحت دوستان بنويسم. خواستم ريشه‌يابي كنم اين قضيه‌رو بعد ديدم كه آخه مرد حسابي اگه ميتونستي ريشه‌يابي كني كه خوب مثل اونا مي‌نوشتي! يه‌كم افسردگي تمام وجودم را فراگرفت و قطره اشكي از گوشه چشمانم بر روي گونه‌‌هايم لغزيد... (اين تيكه مال ر. اعتمادي بود)

آخه چرا من نمي‌تونم اين‌جوري بنويسم؟ تمام نوشته‌هام سطحي و بي‌كلاس هستن. مثل نقاشي‌هاي نگارگري ايراني هم اصلا بعد و عمق ندارن. يعني اصلا در يك سطح عميق نيستن (مازيار دمت گرم. سال‌ها بود دنبال اين عبارت مي‌گشتم). اصلا نمي‌تونم خواننده‌ها رو با تفاسير سياسي و ادبيم بهت‌زده كنم. اصلا نمي‌تونم اشك كسي رو در بيارم. نمي‌تونم درون و احساسات خودم رو جوري بيان كنم كه برم تا ته قلب خوانندگان عزيز. مي‌خوام جدي بنويسم مي‌شه شوخي. شوخي شروع مي‌كنم مي‌شه جدي. اصلا يك‌ذره نوشته‌هام هم معني خاصي ندارن كه چيزي گير اين خواننده‌ها بياد و وقتشون تلف نشه. حتي نمي‌تونم اخبار مهم جهان رو از رو كپي كنم بزنم تو وبلاگم تا به‌عنوان يك فرد سياسي عميق شناخته شم. مينيمال و چت و خفن هم كه نگو. افه عرفان و لاهوت و ناسوت هم به‌ريختم نمي‌آد. از طرفي طبيعت بهوت افسرده‌ ها هي و نمي‌تونم بي‌ناموسي بنويسم كه لااقل خواننده‌هاي گرامي دست خالي از اين وبلاگ نرن.

الان هم حالم خيلي گرفته شده و دارم تو يه سطح نيمه‌عميق به‌اين موضوع فكر مي‌كنم. آخرش هم فكر كنم مجبورم برم كلاس تلفيق يوگا با يه‌چيز ديگه بلكه اون خانومه ما رو يه‌تكوني بده. آخه ابتذال تا به‌كي؟...

Monday, April 11, 2005

امروز تو روزنامه يه گفتگو خوندم با هنرپيشه شهير جناب آقاي "جت لي" كه فرموده بودن "بهترين فيلمي كه تا به حال ديدم ماتريكس بوده. البته آقاي كيانو ريوز هم خوب بازي كرده بودن ولي آرزو داشتم من اين اين نقش رو بازي مي‌كردم تا شخصيت نيو بهتر و عميق‌تر پرداخته مي‌شد"!!!
فكر كنم اگر آقاي ريوز اين متن رو خونده بودن، حتما اون مثل معروف ايراني به يادشون مي‌اومد كه توش عبارات "كسي كه به ما" و " كلاغ" به‌كار رفته بوده است. حقش بود كه مازيار رو يه‌جايي از اين آقاي جت لي تو "يه سطح عميق" تمركز مي‌كرد...

Tuesday, April 05, 2005

امروز حواسم رو نمي‌تونستم رو چيزي متمركز كنم. صداي همه كسايي كه باهام حرف مي‌زدند مثل پس‌زمينه بود. منتظر صدايي بودم كه چندين ساله منتظرشم تا بهم بگه : "بيا از اينجا بريم"

اما امروز فقط صداي پس‌زمينه بود...