Monday, April 28, 2008

چقدر از زندگيم رو صرف بحث‌هايي كه حتي خودم هم بهشون اعتقاد نداشتم كردم؟
اين مردك بدجوري شبيه احمدي‌نژاده. آخرش آدم نمي‌فهمه كه آخر احمق‌هااست يا آخر وقيح‌ها:

Monday, February 25, 2008

خوش به حالمون كه به اندازه يه اسكار احمقيم

Saturday, December 22, 2007


يلدا مبارك


Tuesday, December 18, 2007


اين لينك رو امروز سامان فرستاده بود كه دمش گرم. يه كم حوصله كنين و تا تهش ببينيد بد نيست.


Sunday, October 28, 2007

وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَاسِرُونَ
و اگر بشرى مثل خودتان را اطاعت كنيد در آن صورت قطعا زيانكار خواهيد بود
قرآن - سوره مومنون - آيه ٣٤

Thursday, August 23, 2007

مردي بر چوبه دار و در قفسي آهنين كه رها شده بود تا از گرسنگي بميرد بيدار مي‌شود. او مي‌داند كه به‌جرم گناهي كه انجام داده او را اينجا گذاشته‌اند ولي نمي‌تواند به‌خاطر بياورد كه گناه چه بوده است. در اطراف او دو چوبه ديگر هستند و بر روي يكي از چوبه‌ها تابلويي است كه خوانده مي‌شود ”متجاوز” و تابلوي ديگري خارج دومي است كه خوانده مي‌شود ”قاتل“. اسكلت خاك‌آلوده‌اي در قفس متجاوز است و پيرمردي در حال احتضار در قفس قاتل. مرد نمي‌تواند تابلوي خارج از قفس خود را بخواند بنابراين از پيرمرد مي‌خواهد كه آن‌را براي او بخواند تا بداند چه كرده است. پيرمرد به تابلو نگاه مي‌كند، به‌مرد نگاه مي‌كند، سپس بانفرت به صورتش تف مي‌كند. چند راهبه مي‌رسند. بر متجاوز مرده دعا مي‌خوانند. به قاتل پير غذا و آب مي‌دهند. جرم مرد را مي‌خوانند. گويي جان از بدنشان به‌در مي‌رود و با گريه مي‌روند. راهزني از راه مي‌رسد. بي‌هيچ علاقه‌اي به متجاوز مي‌نگرد. قاتل پير را مي‌بيند، قفل قفسش را مي‌شكند و او را آزاد مي‌كند. به‌سوي قفس مرد مي‌آيد، جرمش را مي‌خواند. راهزن اندكي لبخند مي‌زند. مرد اندكي لبخند مي‌زند. راهزن تفنگش را بالا مي‌آورد و به قلب مرد شليك مي‌كند. مرد در حال احتضار فرياد برمي‌آورد ”لااقل بگو چه كرده‌ام!”. راهزن سوار بر اسب مي‌رود بدون آنكه به‌او بگويد چه كرده است. آخرين كلماتي كه مرد براي هميشه برزبان مي‌آورد اين است ”به جهنم خواهم رفت؟” و آخرين صدايي كه براي هميشه مي‌شنود راهزن است كه آرام مي‌خندد...

The Pillowman