Monday, April 28, 2008
Monday, February 25, 2008
Saturday, December 22, 2007
Sunday, October 28, 2007
Thursday, August 23, 2007
مردي بر چوبه دار و در قفسي آهنين كه رها شده بود تا از گرسنگي بميرد بيدار ميشود. او ميداند كه بهجرم گناهي كه انجام داده او را اينجا گذاشتهاند ولي نميتواند بهخاطر بياورد كه گناه چه بوده است. در اطراف او دو چوبه ديگر هستند و بر روي يكي از چوبهها تابلويي است كه خوانده ميشود ”متجاوز” و تابلوي ديگري خارج دومي است كه خوانده ميشود ”قاتل“. اسكلت خاكآلودهاي در قفس متجاوز است و پيرمردي در حال احتضار در قفس قاتل. مرد نميتواند تابلوي خارج از قفس خود را بخواند بنابراين از پيرمرد ميخواهد كه آنرا براي او بخواند تا بداند چه كرده است. پيرمرد به تابلو نگاه ميكند، بهمرد نگاه ميكند، سپس بانفرت به صورتش تف ميكند. چند راهبه ميرسند. بر متجاوز مرده دعا ميخوانند. به قاتل پير غذا و آب ميدهند. جرم مرد را ميخوانند. گويي جان از بدنشان بهدر ميرود و با گريه ميروند. راهزني از راه ميرسد. بيهيچ علاقهاي به متجاوز مينگرد. قاتل پير را ميبيند، قفل قفسش را ميشكند و او را آزاد ميكند. بهسوي قفس مرد ميآيد، جرمش را ميخواند. راهزن اندكي لبخند ميزند. مرد اندكي لبخند ميزند. راهزن تفنگش را بالا ميآورد و به قلب مرد شليك ميكند. مرد در حال احتضار فرياد برميآورد ”لااقل بگو چه كردهام!”. راهزن سوار بر اسب ميرود بدون آنكه بهاو بگويد چه كرده است. آخرين كلماتي كه مرد براي هميشه برزبان ميآورد اين است ”به جهنم خواهم رفت؟” و آخرين صدايي كه براي هميشه ميشنود راهزن است كه آرام ميخندد...
The Pillowman
