Monday, March 20, 2006
Friday, March 10, 2006
اين هم براي علي، كه براي ديدن نوروز ايران ده روز كم آورد...
بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستهگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستهگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفشده تو گنجهها
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستهگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستهگیمو در میکنم
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستهگیمو در میکنم
Wednesday, March 08, 2006
Thursday, February 16, 2006
معروفه که ميگن تحقيقات و اکتشافات علمي هميشه از يک موقعيت پيشبيني نشده شروع ميشن و مسلما ما هم از اين موقعيتها بيبهره نبوديم ولي موقعيت بايد واسه اهلش پيش بياد نه ما! ليکن امروز صحنهاي ما رو به خودش مشغول داشت که موجب انجام يک تحقيق دو ساعته در خصوص تاريخچه مجسمهسازي در ايران شد!!! مسلما يه تحقيقات دو ساعته نتايج زياد دقيقي نداره ولي بازهم واسه ما خيليه...
اول صحنه رو توضيح بدم براتون تا بعد نتيجه کشفيات رو خدومتتون عرض کنم. دوستاني که محل تقاطع بزرگراه کردستان با همت رو يادشون هست، لطفا يه بار صبح ساعت 8 برين اونجا که نيم ساعت تو ترافيک همين يهتيکه گير کنين و سر فرصت به صحنه نگاه کنيد. از کردستان شمال به سمت راست بپيچين و از سر يوسفآباد که رد شدين، سمت راستتون تو يه رقوم پايينتر (تو يه سطح نيمه عميق! – مازيار) يه پارک مانندوار ميبينين که عنصر مورد بحث ما همون وسط قرار داره.
عنصر بحث ما يه گوزن با سايز طبيعي هستش که روش سبزه سبز کردن. همينجوريش چون چشماتون به انواع و اقسام موجودات بدهيبت که با سليقه دهاتي و جوادي اينور و اونور شهر نصب ميشن عادت داره چيز خاصي رو توش نميبينين غير از اينکه دور گردن اين گوزن سبزهاي روبان صورتي نداره ولي با کمي دقت بيشتر و عبور در ساعت دقيق که خدمتتون عرض کردم ميتونين آب رو ببينين که مثل فواره از همه جون و همه طرف اين گوزن مادرمرده بيرون ميزنه! البته اول فقط از دهنش ميزد بيرون ولي ديدن که بهتره از مجسمه (ببخشيد سبزه) براي کاربري آبياري چمنهاي اطرافش هم استفاده کنن واسه همين هم با سيخ افتادن به جون اون بدبخت و همه ورش رو سوراخ کردن غير از همونجايي رو که همه گوزنهاي طبيعي عادت دارن چمنها رو باهاش آب بدن!!!
راستش اولين باري که اين مجسمه بيريخت رو ديدم به جون همه مسئولين اين فاجعه شهري صلوات غرا فرستادم ولي کمکم که به ديدن اين صحنه عادت کردم شروع کردم به تجسم فردي که اين بدبخت رو اينجوري خلق کرده و سعي کردم از روي مخلوق پي به مشخصات خالق ببرم. خوب اولش که با مهندس معمار و مجسمهساز و ... شروع کردم رگ گردنم ميزد بيرون و حرفهاي ناجوري ميزدم ولي بعدا که کمکم طرف به اوستا بنا، بنا، سر عمله، عمله و ... تنزل پيدا کرد عصبانيت من هم کم شد و الان تبريک ميگم به اون بچه دهاتي افغاني که باباي عملهاش براي اينکه توي تابستون تو خيابون علاف نباشه که بيجه بدزدتش و بلا ملا سرش بياره آوردتش اين وسط کاردستي بسازه و سبزه روش سبز کنه. هر بار هم ميبينم اينو لبخند مليحي رو لبام سبز ميشه تا اينکه امروز ديدم يه دونه مجسمه سبزهاي قوچ در محوطه چمن تقاطع ستاري – حکيم سبز شده!!!
اولش باورم نشد و بلافاصله رمپ رو که رد کردم زدم بغل و از ماشين پياده شدم ببينم... آره... درست ديده بودم... واقعا عين همون مجسمه رو با قيافه قوچ ساخته بودن و گذاشته بودن اونجا...
من نميدونم کدوم چوپوني رو ور داشتن گذاشتن کارشناس سازمان زيباسازي که اين چيزا رو ميپسنده و سفارش ميده؟ يعني واقعا سليقه مردم پايتخت يکي از قديميترين کشورهاي دنيا هنوز مثل اجداد 6000 سال پيششون هست و فقط از دنيا گاو و گوسفند و خر و بز ميبينن و ميپسندن؟ بهخدا همين الان هم تشريف ببرين موزهها و مجسمههاي باستاني ما رو ببينين يک سر و گردن از توليدات الان بالاتر و باکلاستر هستن و به ازاي هر 5 تا انسان يه دونه گوسفند و بز ميساختن.
اين شد که يه گردش کوچولو تو وب کردم که خودتون هم ميتونين انجام بدين (دنبال "مجسمه سازي در ايران" بگردين) و به يک نتيجه جالب برسين! از زمان مسلمون شدن ايران مجسمهسازي حروم بوده تو اين کشور (و البته هنوز هم هست اما غير علني) و اولين مجسمههاي مدرن ما از 30 سال پيش ساخته شدن!!! و الان هم دوباره جلوش رو ميگيرن.
تازه جالبتر اينکه حدس ميزنيد نماد مجسمههاي مدرن ما هم چي باشه؟... بله... درسته... دوباره دو تا دونه بز هستش که کاملا مدرن با فرفورژه درست شده و يکيش تو محوطه موزه هنرهاي معاصر هستش و بعدي هم تو پارک جمشيديه... خدايا... توبه...
Sunday, February 05, 2006
بالاخره بعد مدتها (حدود 3 سال!) همت کردم که واسه خودم اطلاعات جمعآوري کنم که يه وبسايت شخصي درست کنم. يک سال بعدش واسه خودم هاست و دامين رو ثبت کردم و اواسط تابستون امسال طراحي و اجراش رو دادم دوستام زحمت کشيدن شروع کردن (تا حالا شد چهار سال و نيم!). همين طراحي و اجراش هم شيش ماه طول کشيد تا بالاخره تموم شد (بعد پنج سال!). البته طبيعي بود که تو همين مدت هم کلي بزرگتر شده بودم که لاجرم يه بازبيني کلي به محتواي سايت خورد (به غير از سال تولدم همه چي عوض شده بود. دو تا شرکت عوض کرده بودم، کلي پروژه جديد انجام داده بودم و از همه مهمتر اينکه ازدواج کرده بودم که فلسفه طراحي رو کلا عوض ميکرد!).
آخرش هم که آب و جارو کردمش و کامل راه افتاد، تازه نشستم نگاهش کردم و يه بار از سر تا تهش رو رفتم. اولين سئوالي که بهذهنم رسيد اين بود که: "خوب حالا يعني چي؟..."
واقعا حالا يعني چي؟...
مثلا تو فلان دانشگاه درس خونديم چه فايدهاي بهحال کي داره؟ تازه خودمون هم ميدونيم چهجوري درس خونديم و چند درصد از کلاسها رو دودر کرديم. تو فلان انجمن عضويم که 10000 نفر ديگه هم عضون و تو هم يکيش! اون انجمنهاي کشکي هم چه دردي رو از کي تا حالا درمون کردن که ما دوميش باشيم. فلان شرکتها کار کرديم که خودم الان خجالت ميکشم از اين همه شرکت!!! 13 سال کار کردم 7 تا شرکت عوض کردم که متوسط ميشه 86/1 سال تو هر شرکت! نرمافزارهايي رو بلدم که هيچ کدومش رو نخريدم و غيرقانوني کپي شده!
اومدم به خودم دلداري بدم که مثلا اين وبسايت بهدرد بازاريابي ميخوره که هرقدر تو گوگل گشتم نتونستم خودم رو پيدا کنم و فقط وقتي کاملا اسم و رسم و شماره شناسنامه ميدادم پيدام ميکرد! علتش رو که خوندم ديدم چون همهجاي سايت من از فريم استفاده شده اصلا موتورهاي جستجو اصلا نميتونن پيدا کنن اين وبسايت رو!!!
الان هم به پوچي رسيدم و دارم فکر ميکنم که آخه حالا زندگي اصلا يعني چي؟...
Tuesday, January 24, 2006
يک روز از زندگي ايوان دنيسويچ:
از اون ساعتهاي 1 سخت بود...
از اون ساعتهاي 2 سخت بود...
از اون ساعتهاي 3 سخت بود...
از اون ساعتهاي 4 سخت بود...
از اون ساعتهاي 5 سخت بود...
از اون ساعتهاي 6 سخت بود...
از اون ساعتهاي 7 سخت بود...
از اون ساعتهاي 8 سخت بود...
از اون ساعتهاي 9 سخت بود...
از اون ساعتهاي 10 سخت بود...
از اون ساعتهاي 11 سخت بود...
از اون ساعتهاي 12 سخت بود...
از اون ساعتهاي 13 سخت بود...
از اون ساعتهاي 14 سخت بود...
از اون ساعتهاي 15 سخت بود...
از اون ساعتهاي 16 سخت بود...
از اون ساعتهاي 17 سخت بود...
از اون ساعتهاي 18 سخت بود...
از اون ساعتهاي 19 سخت هستش...
از اون ساعتهاي 20 سخت خواهد بود...
از اون ساعتهاي 21 سخت خواهد بود...
از اون ساعتهاي 22 سخت خواهد بود...
از اون ساعتهاي 23 سخت خواهد بود...
از اون ساعتهاي 24 سخت خواهد بود...
فردا هم خدا بزرگه... يه جايگزين بايد براي مهندسي پيدا کنم... ميرم رئيس گروه تلپ ميشم...
Saturday, December 31, 2005
روز جمعه نوستالژي ايرانيبازي زد بالا و همه خانواده دور هم جمع شديم به آبگوشت خوري! همونطور که مستحضر هستين هم يکي از اجزاي اين مراسم نون سنگک خشخاشي هستش که اين مهم بهبنده سپرده شد. من هم پس از سالها به خريد نون سنگک رفتم و در زير پرتو ملايم خورشيد زمستاني خوشخوشان و دست در جيب در صف نونوايي ايستادم.
همونطور که در بحر نوستالژي صف نون سنگک مستغرق بودم و از بوي کباب مغازه کبابي بغل نونوايي لذت ميبردم، يه آقاي ميانسال که دست يه پسربچه 4-5 ساله رو گرفته بود اومد و تو صف وايساد و بعد از چند دقيقه اون آقا با بغلدستيش بحث کارشناسي دقيقي در مقايسه نون سنگکهاي دهه شصت با الان رو با رويکرد ضخامت نون و سطح پوشش کنجد شروع کرد. يهمدتي که گذشت کمکم حوصله پسربچه سر رفت و دست باباهه رو ول کرد و درحالي که باخودش حرف ميزد صاف رفت سر ماشين من که روبهروي نونوايي پارک بود. يه کم که يخش وا شد دستش رو گذاشت رو ماشين و همينطور دورش شروع کرد به چرخيدن.
پيش خودم گفتم يه شوخي بيمزه باهاش بکنم و دزدگير ماشين رو روشن کنم که يه آژيري بزنه يه ضرب بپره اما بلافاصله وجدان هميشه خوابم بيدار شد و ازم پرسيد که "مگه مرض داري؟". منم که پشيمون شده بودم بيخيال اين حرکت منفي شدم. بعد اين داستان درحالي که عرق شرم رو پيشونيم نشسته بود و بازيش رو نگاه ميکردم باخودم فکر کردم که آخه چي شد اين فکر بهذهنم رسيد؟ چرا بهجاي اينکه يه کم باهاش شوخي کنم و باهاش بخندم خواستم اذيتش کنم؟ آخه چطور دلم اومد که اين فکر رو در مورد اين کوچولوي معصوم کنم؟...
همونطور که خودم رو ملامت ميکردم، يهدفعه اين پسره چرخيدنش رو قطع کرد، برگشت بهسمت مغازه کبابي، زمين رو نگاه کرد، يه سنگ برداشت و بدون مقدمه صاف زد تو شيشه قدي در مغازه!!!
همه تو صف نونوايي ساکت شدن و به صحنه شيشه قدي ترک خورده و به صورت کاملا راضي پسره که به کاري که کرده بود ميخنديد خيره شدن... نفسها تو سينه حبس شده بود و همگي منتظر بودن که عکسالعمل صاحب مغازه رو ببينن...
صاحب مغازه با طمانينه خاصي، دست در جيب، قدمزنان و بدون هيچ عجلهاي از مغازه اومد بيرون، سر تا پاي پسره رو برانداز کرد، بغل پسره وايساد و يه نيمنگاهي بهشيشه قدي مادرمرده ترکخوردهاش انداخت، موهاي پسره رو يه نوازشي کرد و گفت فداي سرت و رفت تو مغازه... باباهه هم دنبالش دويد تو مغازه. يهکم بعد باباهه در حالي که عرق ميريخت اومد بيرون و گفت طرف هيچچيزي ازش نگرفته و بعدش بدون اينکه نون بگيره دست پسره رو گرفت و رفت...