Sunday, April 03, 2005


"ديشب برای دومين بار رفتم يوگا. ترکيبی بود از Hatha و يه نوع ديگه که اسمش يادم نموند. خيلی چسبيد. خانمی که معلم بود چيزی از جنس رسم و رسوم نداشت. نه عمامه (مثل کلاس قبلی)، نه لباس مخصوص، نه چيز ديگه. يه آدم شوخ و سرحال بود و وسط کلاس کلی خندوندمون. بهم چسبيد. با يکی از دوستام رفته بودم که باهاش احساس راحتی ميکنم.
شب رفتم پيش مادر و پدرم. بعد از شام و يه دوش يه جلسه Reiki برای مادرم داشتم. خيلی عالی بود. Reiki از جنس دوست داشتنه. از جنس care کردن برای يه نفر ديگه، در يه سطح عميق. بيشتر از يک ساعت طول کشيد. آرنج و پشت مادرم درد داشت. روی اونجا ها بيشتر موندم. بعدش احساس خوبی داشتم. اون هم همينطور. از اينکار خوشم مياد. شنبه يه Reiki Exchange ديگه هست. توی يه مرکز ژاپنی. اونجا رو دوست دارم. روح ژاپنی رو دوست دارم."


اين متن رو استاد عزيز مازيار در وبلاگشون نوشتن و ما رو در كف اون جلسه قرار دادن. از استاد مازيار خواهشمندم بخشي از اين تجربيات خودشون رو بيشتر به‌ما توضيح بدهند تا مستفيذ شويم:

"ديشب برای دومين بار رفتم يوگا. ترکيبی بود از Hatha و يه نوع ديگه که اسمش يادم نموند..."

استاد ممكنه اسم دومي رو هم به‌يادتون بياريد؟ براي من خيلي مهم شده اين نوع دوم. چون وقتي نوع اولش رو رفته بودين دفعه قبل انقدر حال نداده بود بهتون.


"خيلی چسبيد..."

اين چيزي كه چسبيد چه چيزي بود استاد؟ به كجا چسبيد؟ چرا چسبيد؟ چه مدت زماني چسبيده بود؟ آيا ور اومده الان يا خير؟ به همه مي‌چسبد يا فقط به شما چسبيد؟


"خانمی که معلم بود چيزی از جنس رسم و رسوم نداشت. نه عمامه (مثل کلاس قبلی)، نه لباس مخصوص، نه چيز ديگه...."

آيا اون خانوم محترم جنس ديگه‌اي داشتن كه چسبيده بود به‌شما؟ آيا مطمئن هستيد كسي كه اون عمامه سرش بود خانومه بود نه شوهرش (چون تو نور كم شمع ممكنه اشتباه كرده باشيد)؟ فرمودين كه ايشون نه‌تنها لباس مخصوص تنشون نبوده، بلكه چيز ديگه‌اي هم نبوده (نقل به مضمون!). ممكنه استاد دفعه ديگه ما رو هم با خودتون ببرين به اين مجلس روحاني؟ من از تلفيق Hatha و يه چيزه ديگه (!) خوشم اومد. آيا اين معلمي كه فرمودين كلاس خصوصي هم دارند يا خير؟ آيا در كلاس‌هاي خصوصي ايشان عمامه به‌سر هم حضور دارند يا تنها تشريف مي‌آورند؟ آيا در اون مجلس هوا گرم بوده يا تو اون روش "يه چيز ديگه" رسمه كه چيزي نباشه تن ايشون؟

"يه آدم شوخ و سرحال بود و وسط کلاس کلی خندوندمون..."

البته واضحه كه ايشون چون چيزي از جنس رسم و رسوم نداشته‌اند و نه لباس مخصوص و نه چيز ديگه تنشون نبوده، لبخند بر دهان هر مومني و به‌خصوص مومنيني چون شما مي‌آورند. استاد آيا هنگام اين خنده مبارك بر دهان شما، آب هم بر لب و لوچه شما آويزان بود يا خير؟ آيا ايشان همين‌جوري شوخي‌شوخي چيزي بر تنشون نبوده يا جدي؟ آيا وقتي ايشان سرحال نباشند هم به‌همين وضعيت تشريف مي‌آورند؟ اسم درس ايشان چه بوده است؟ استاد... آيا واقعا چيز ديگه‌اي هم تنشون نبود علاوه بر نه لباس مخصوص؟؟؟... (زهي سعادت!) البته لباس مخصوص (!) هم بد نيست قبل از "نه‌ چيز ديگه"!

"بهم چسبيد..."

گويا اين چيز چنان به استاد چسبيده كه با گفتن يك بار چسبيدن هنوز حق مطلب ادا نشده و لازم بوده يك بار ديگر يادآوري بفرمايند كه چسبيده اون قضيه. البته من هم به استاد حق مي‌دم. اين روش "يه چيزه ديگه" چيز چسبيدنيه به‌خصوص وقتي لباس تن استادت نباشه و سرحال بياردت! مطمئنا اگر ما هم در اون جلسه روحاني حضور داشتيم به‌ما هم مي‌چسبيد. استاد هنوز ول نكرده اون چيزي كه چسبيده؟... جسارتا يه سئوال داشتم... استاد مازيار، آيا استاد محترمه به‌شما چسبيد يا يه چيز ديگه؟

" با يکی از دوستام رفته بودم که باهاش احساس راحتی ميکنم..."

البته وقتي آدم مي‌ره جلسات تلفيق يوگا و "يه‌چيز ديگه"، بهتره با يكي از دوستان بري كه باهاش احساس راحتي كني. يادش به‌خير... استاد هميشه اين‌جور وقت‌ها بامعرفت بود و اين‌جور جلسات عرفان رو با يكي از دوستان كه باهاش احساس راحتي مي‌كرد برگزار مي‌كرد.

"شب رفتم پيش مادر و پدرم. بعد از شام و يه دوش يه جلسه Reiki برای مادرم داشتم. خيلی عالی بود. Reiki از جنس دوست داشتنه. از جنس care کردن برای يه نفر ديگه، در يه سطح عميق. بيشتر از يک ساعت طول کشيد. آرنج و پشت مادرم درد داشت. روی اونجا ها بيشتر موندم. بعدش احساس خوبی داشتم. اون هم همينطور. .."

استاد شانس آوردي كه در مورد كس ديگه‌اي ننوشته بودي اين مطلب رو و فقط يك سئوال دارم كه يه سطح عميق چه‌جور صيغه‌ايست؟ آيا در فضاي ريماني قابل توصيفه و يا يكي از المان‌هاي جهان با بعدهاي متعدده كه در اون مرزهاي فيزيك و عرفان در هم آميخته مي‌شوند؟

"از اينکار خوشم مياد..."

البته كه بايد خوشتان مي‌آمده استاد. از چسبيدنش معلوم بود.

"شنبه يه Reiki Exchange ديگه هست. توی يه مرکز ژاپنی. اونجا رو دوست دارم..."

از فحواي كلام استاد برمياد كه ايشون ديگه طلبه شدن و هر شنبه پايه‌بندري تشريف مي‌برند جلسه تلفيق يوگا و "يه‌چيز ديگه" و البته كه در معيت يكي از دوستان خواهند بود كه باهاشون احساس راحتي كنند. اين‌طور كه مشخصه در مراكز ژاپني هم "جنس رسم و رسوم" ندارند و "نه چيز ديگه". اين تلفيق داره جهاني مي‌شه از شدت سيل پيوستن رهرواني چون استاد به‌اين مكتب. به‌قول قدما: درس استاد چو بود زمزمه محبتي/جمعه به‌مكتب آورد طفل گريزپاي را

" روح ژاپنی رو دوست دارم."

البته سلايق متفاوت است و ايشون ژاپنيش رو دوست دارند اما بنده جسارتا نيكول كيدمن را ترجيح مي‌دهم. البته در "لباس مخصوص" هم برام كافيه به‌شرطي كه زياد كلفت نباشه و مثل استاد "نه‌چيز ديگه" از سر ما زياديه. استاد آيا از روح ژاپني شبيه توشيرو ميفونه هم خوشتون مياد؟

خواهش: استاد، جسارته اما يكي از دوستان من كه اتفاقا با شما هم احساس راحتي مي‌كنه چند وقته بواسيرش عود كرده. ممكنه كه رو اون قسمت دوستم در يه سطح عميق متمركز شين و Care كنيد؟ نيم‌ساعت هم كافيه. اجرتون با توشيروميفونه!...

بعضي سوتي‌ها هست كه اگر بخواهي لاپوشوني كني بدتر مي‌شه داستان و هر قدر كه ماله بمالي بدتر گند كار در مي‌آد. يه نمونه‌اش همين تولد آرتميس. خودش بدون اينكه بدونه موجب شده چند روزه ما قاط بزنيم گرچه معلوم بود كه تولدش باعث دردسر خيلي‌ها قبل از ما شده و ما هم آخريش نيستيم.

داستان از اين قراره كه تولد ايشون سوم فروردين هستش و من قبل و بعد عيد اينترنت نداشتم. از طرفي هفته اول عيد هم تهران نبودم. وقتي هم كه برگشتم دردسر تميزكردن خونه رو داشتم. حالا فكرش رو بكنيد كه وسط همه اين بدبختي‌ها، هر روز يادم بياد كه تولد اين عليامخدره است! هميشه هم به‌خودم گفتم كه حالا براش يه تبريكي چيزي مي‌فرستم، هميشه هم يه چيزي شده كه يادم رفته. وقتي هم يادم اومده انقدر تو موقعيت‌هاي بي‌ربط و نامربوطي بوده كه دوباره يادم رفته! (حالا اين همه وقت تولد نمي‌دونم اين چه‌فكري كرده پيش خودش وسط عيد اومده اين دنيا).

حالا از يه‌هفته بعد از تولدش مونده بودم چي بگم بهش. بگم تولدت مبارك بود يه‌هفته پيش؟ خودم رو بزنم به‌اون راه كه مثلا يادم رفته؟ يه داستان بسازم بس سوزناك كه خالي ببندم واسش؟...

(يادش به‌خير! قديما چه‌قدر راحت بهانه جور مي‌كرديم. الان ديگه كم مي‌آرم!)...

Tuesday, March 29, 2005


ديروز صبح از فرصت خلوتي روزهاي عيد استفاده كردم و رفتم تعميرگاه ماشين براي سرويس. با توضيحاتي كه تعميركار بهم داد، فهميدم كه چون قسمت عمده اين قطعات توسط كارگاه‌هاي بسيار كوچك و هيئتي كه آشناهاي شركت‌هاي سايپا و ايران خودرو هستند ساخته مي‌شوند، بلافاصله پس از خريد خودرو مي‌بايست تعويض و تعمير شوند. از جمله چهار تا لنت ترمز چرخ‌هاي ماشين نو كه كمتر از چهارهزار كيلومتر كار كرده‌ و از زمان خريد تا الان همگي جيغ مي‌زدند و اعصاب همه را به‌هم مي‌ريختند. وقتي پانزده هزار تومن پول بي‌زبون را به‌طرف دادم، دوستانم بهم گفتن كه تازه بايد برم كمك‌فنرها و باطري ماشين را هم عوض كنم كه خودش بالاي صدهزار تومن مي‌شه. يعني ماشيني كه به دوبرابر قيمت واقعي خريدي، بايد همه چيزش رو عوض كني و باز هزينه كني تا آچاركشي دائم بشه و آخرش هم نفهمي سوار ماشين هستي يا الاغ...

يكي از آشنايان ما در دوبي يك ماكسيماي يك‌سال كاركرده داره و كلي خجالت مي‌كشه از اين موضوع چون اونجا اين ماشين از مد افتاده است و ديگه قيمتي نداره طوري كه اگر بخواد اونو دست دوم بفروشه، اونقدر قيمتش پايينه كه اصلا بهتره بذاره كنار خيابون. حجم موتور و مشخصات فني ديگه اين ماشين هم كه معرف حضور همه هست. اون موقع ما تو ايران بايد بابت آشغال پرايد و پيكان دست دهم چقدر بايد پول بديم. در صورتي‌كه بهتر بود اصلا اين كارخونه‌هاي آشغال‌سازي رو تعطيل مي‌كرديم و با قيمت واقعي همون ماشين‌هاي آخرين مدل خارجي رو وارد مي‌كرديم تا جلوي هزينه‌ها رو بگيريم، مشتري‌ واقعا سوار ماشين بشه نه الاغ‌نما، آلودگي‌هاي محيطي رو كاهش بديم و قيافه شهرمون از ريخت اين پيكان و پرايد خلاص شه.

وقتي در مورد اين موضوع با دوستان صحبت كرديم، سه عامل اصلي رو براي عدم انجام اين مسئله عنوان كردن:
1- كارخونه‌هاي ماشين‌سازي ايران و كارگاه‌هاي وابسته به‌اونها جزو معدود فرصت‌هاي اشتغال‌زايي در كشور هستند.
2- مسئولين اميد دارند كه بتونن از صادرات اونها درآمدزايي كنن (آخه قراره پيكان ما با لكسوس رقابت كنه!)
3- بالاخره يه عده دارن از اين بازار بسته و بدون رقيب خودرو در ايران نون اضافه مي‌خورن (فكر كنم اين دليل شماره يك بود كه ما براي نشون دادن حسن‌نيت خودمون كرديمش سوم)

امارات تاريخش 30 ساله است، جمعيتش 3 ميليون نفره كه 80 درصدش مهاجراي خارجي هستند، مساحت كل اون قد يك استان ماست، غير از شن و نفت فقط شتر و بز داره، صاحبينش عرب‌هاي متصف به اون صفت معروف هستند كه وقتي خودشون و خانواده‌هاشون رو مي‌بيني كه از برج زيبا و ساخته شده با آخرين تكنولوژي بيرون ميان و از ماشين آخرين مدلشون پياده مي‌شن، ريخت، لباس، فرهنگ و رفتارشون جوريه كه انگار تو خيمه زندگي مي‌كنن و پشت شتر مي‌شينن. كشورشون هيچ قانون خاصي نداره غير از قانون شرع براي احكام جزايي، قانون تجارت و قانون مالكيت كه خوب براي خودشون سود رو كنار مي‌ذاره. حتي اين كشور مسئولي براي دخالت در امور مالي و ارزي رو نداره و به‌همين علت هم تو اين كشور از وقتي يادشونه، صد دلار آمريكا سيصد و شصت و پنج درهم بوده در صورتي‌كه تو كشور ما با وجود صد دستگاه نظارت بر ارز، پنجاه جور قيمت دلار هست و گرون‌ترين قيمت دلار در كشور باز از هم‌ارز خارجش ارزون‌تر و بي‌ارزش‌تره (تو دبي هر دلار رو بايد 950 تومن بخري نه 890 تومن!). تنها هتل 7 ستاره دنيا رو داره و الان داره هشتمين عجايب دنيا رو مي‌سازه (جزيره نخل) كه از كره ماه ديده مي‌شه.
اين كشور-گونه ادعاي جزاير سه‌گانه ايران رو داره، با 30 سال تاريخ داره اسم خليج‌فارس رو تو دنيا مي‌كنه خليج‌العربي (معذرت مي‌خوام كه اين اسم رو نوشتم) و ايراني‌هاي سرمايه‌گذار در دوبي رو هم داره تو اين راه با خودش همراه مي‌كنه. به‌اين علت كه مسئولين ما آن‌چنان از خودشون لياقت نشون دادن كه سرمايه‌دار‌هاي ما امنيت اون شبه-كشور رو بيشتر از خودمون مي‌دونن و ترجيح ‌مي‌دن چشم بر اسم خليج ببندن. اونا مي‌دونن كه اگر سر اين قضايا جنگي چيزي راه بيافته، مهاجراي ايراني فقط نگران سرمايه و اقامت خودشون هستن. جوري روساي ما دورانديشي و زرنگي نشون دادن كه بعد از بيست-سي سال نتونستيم يه فرودگاه مافنگي بسازيم و سود ترانزيت منطقه رو دو دستي داديم به فرودگاه دوبي نصف كرج ما با چهل و سه گيت پروازي!!! و آخرش جوري توريسم رو گسترش دادن كه از آب شور و شن‌خالي پول در ميارن و مقادير معتنابهي از سرمايه‌هاي مملكت ما رو اينجوري از چنگمون در مي‌آرن و ما تخت‌جمشيدمون با 2500 سال قدمت يك توالت عمومي آبرومند نداره...

فكر كنم اگر تموم كارگرهاي سايپا و ايران خودرو رو ببرن تو صنعت توريسم كه گل بكارن، هتل بسازن، خيابون‌ها رو تميز كنن و ... درآمد ملي بسيار بيشتر و راندمان تلاش بالاتري خواهيم داشت. درآمد ما از خودرو يك ‌هزارم توريسم هم نيست و جز حرص دادن مردم خودمون و ضرر واسه مملكت چيزي نداره. آنتاليا كه قد يك شهرستان ماست، حدود 60 هتل 5 ستاره داره و ما در كل كشور ايران 6 تا هتل حسابي نداريم. مسئولين محترمي كه بند سه اين دلايل شاملشون مي‌شه مي‌تونن سود بادآورده خودشون رو از طريق عوارض به ورود خودرو‌هاي خارجي تامين كنن و با اون سود، در صنعت توريسم سرمايه‌گذاري كنن. اگر نگران خرج شدن اون سود بادآورده هستند هم اشكال نداره، ما حاضريم اون دويست‌هزار تومني كه بايد در همون اول كار خرج ماشين آكبند در پيت اونا بكنيم رو بديم بهشون باهاش چند تا آجر بخرن هتل بسازن و درعوض خواهش مي‌كنم عبارت صنعت خودروسازي ايران رو ديگه استفاده نكنن...

راستي، مسئولين محترم خودروسازي... لطفا سي تا از اون كارگرهاي ساده خودتون رو كه مسئول آچاركشي هستند رو بفرستين فرودگاه. چون اين دوستان حتي عرضه سفت‌كردن پيچ‌هاي ماشين رو ندارن و تمام جون ماشين مي‌لرزه و صدا مي‌ده و ما بايد ده هزار تومن پول آچاركشي مجدد ماشين رو بديم. حداقل تو فرودگاه برن آثار چرك و كثافت رو از سالن فرودگاه پاك كنن. چون وقتي از فرودگاه خارج مي‌‌آيي مهرآباد، صحنه چرك در و ديوار و بو گند اونا مسافرا رو افسرده مي‌كنه...

Wednesday, March 16, 2005

چند وقت پيش (حدود يك سال پيش) اين عمو آرش ما يه چيزي نوشته بود در مورد اينكه خيلي شاكيه از اين نامه‌ها و آف‌لاين‌هاي تبريك عيد كه به‌صورت فله‌اي آدرس 50 نفر آدم رو تو يه‌دونه نامه مي‌ذارن و به‌همه يه‌جا تبريك مي‌گن. انگار اون موقع هم نوشته بود كه اصلا نمي‌خونه اينا رو و به‌عنوان تبريك قبول نداره. اين بحث دو جنبه داره:

1- جنبه آرشي قضيه: به‌جهنم كه قبول نداري و نمي‌خوني! اصلا مي‌خوام صدسال سياه عيدت مبارك نباشه و سال جديد بخوره تو سرت! امسال كوفت هم واست نمي‌فرستم.

2- جنبه رامتيني داستان: الان يه فهرست 130 نفره تو آدرس‌هام هست واسه نامه تبريك. اگه واسه هركدوم حداقل 5 دقيقه وقت بذارم (ببخشيد 129 نفر. آرش به جهنم بود!). مي‌شه 645 دقيقه يا به‌عبارتي 10 ساعت و 45 دقيقه. اين وسط 75 دقيقه غذا مي‌خوري و مي‌...شي! (بي‌ادبا!) مي‌شه 12 ساعت سرراست. جدا از اينكه ارزش هر كدوم از دوستان بسيار بيشتر از اين حرفاست، خوب 12 ساعت هم شوخي نيست!

3- جنبه ايراني موضوع: ما ايراني‌ها اگه اين عيد رو به‌نحو مقتضي به‌هم تبريك نگيم ماليديم بنابراين بايد اين تبريك رو گفت كه كنار اسمت چك‌مارك يك دوست باادب بخوره.

4- جنبه رئال تراژدي: عمرا هيچ كدوم از ما 12 ساعت نشينه كارت تبريك بفرسته و آرزوي سالي خوش بكنه واسه تك تك رفيقاش.

5- جنبه سورئال عمل: آرش امسال بايد بشينه و واسه همه شخصا و تك‌تك تبريك بفرسته. واسه زن و شوهرها هم جداجدا!

6- سئوال منطقي: خود اين آرش بي‌بته سال قبل نشست و 12 ساعت تبريك گفت به‌همه دوستا و فاميلاش؟

7- سئوال فلسفي: اصلا لازمه نيمي از روزتو تبريك بگي به كسايي كه خودشون دارن تبريك مي‌گن به‌بقيه و وقت ندارن آرزوي خوش‌تو رو درك كنن؟

8- سئوال ماترياليستي: اصلا اين تبريك توفيري داره به‌حال كسي؟

9- تجربه شخصي: گاهي وقت‌ها برعكسه اثر اين آرزو‌هاي خوش. سه‌سال پيش بهم عيد رو تبريك گفتن و آرزوي سالي خوش كردن واسم ازدواج كردم اون سال...

10- پيغام بيل‌گيتس: آرش... تو هم؟ ما خودمونو سرويس كرديم كارت زودتر راه بيافته اين بود جوابمون بي‌معرفت؟

نتيجه‌گيري عملي: بالشخصه اينجانب از طريق سه رسانه عمومي يعني آدرس‌هاي ايميل، آف‌لاين‌هاي ياهو و پيغام كوتاه موبايل به‌همه يه‌جا مي‌گم سال نو مبارك. هر كسي هم كه اين آرزوي گرم من بهش نرسيد مي‌تونه سرد شده‌اش رو از همين وبلاگ بخونه!

سال نو مبارك!

Wednesday, March 09, 2005


چند وقت پيش مقاله‌اي خوندم از آقاي سيد ابراهيم نبوي با عنوان برف سياه كه توي اون علاوه بر مواردي كه در خصوص فجايعي كه در ايران رخ ميده و عملا موجب شده كه ايراني جماعت چندان هم كه فكر مي‌كنه تو خونه خودش امنيت جاني نداشته باشه، مواردي بود در مورد بلاهت تاريخي ملت ايران. حالا چرا با اين غلظت نوشته "بلاهت ايراني" برمن پوشيده است چون ملت ايران تقريبا با 20 درصد بالا و پايين همون‌قدر ابلهه كه بقيه ملت‌ها هستند و به‌نظر من مي‌تونيم اون مقدار بلاهت مشترك رو به‌عنوان يك شيفت ساده در نظر بگيريم و بگيم انقدر بلاهت، بلاهت محسوب نميشه و از اون به‌بعد رو... حالا بگذريم...

اما كلا قضيه ديگه‌اي كه منو به‌فكر برد، داستان تنبلي فطري، حقه‌بازي، آدم فروشي و ديگر موارد ملت ايرانه كه تو اين مقاله بهش اشاره شده و ممكنه كه ما مصاديقش رو بسيار زياد دور و برمون ببينيم. به عنوان مثال در يك داستان ساده بازسازي خونه‌مون كه يه سه ماهي درگيرش هستيم، سعي كردم انواع اشكالاتي كه باهاش روبه‌رو شدم رو دسته‌بندي كنم:

1- سراميك و كاشي‌كاري: بدقولي، گران‌فروشي خدمات با سطح بسيار نازل، بي‌سوادي، عدم تخصص، عدم فهم الفباي ابتدايي كار، عدم وجود يك جو سليقه، تنبلي، بي‌حوصلگي، فرار از كار، لاپوشاني گندكاري‌ها و ...
2- رنگ‌آميزي: بدقولي، دروغ، تنبلي، دروغ، طمع، دروغ، دزدي از كار، دروغ، دزدي از رنگ، دروغ، دزدي از وقت، دروغ، دزدي از لوازم منزل، دروغ، بي‌سليقگي در كار، دروغ، بي‌غيرتي در شنيدن فحش‌ها و توهين‌ها، دروغ، كثافت‌كاري، دروغ، گران‌فروشي در كار، دروغ...
3- كابينت‌كاري: گران‌فروشي
4- كارگري نظافت: تنبلي، سهل‌انگاري، شلختگي، عدم توانايي، كثيف‌بودن، دزدي از كار و ...
5- تاسيسات: گران‌فروشي، بي‌سوادي، عدم دانش فني، عدم توانايي فني در برخورد با مسائل جديد، عدم درك از نقشه فني و ...

كه اين فهرست خودش يكي داستان است پر از آب چشم و شايد بتونم بعدا ازش يك كتاب كمدي-تراژيك در بيارم. علاوه براين مسائل هم درگيري‌هاي مالي و اداري براي سند زدن يك خط موبايل كه ملغمه‌اي بود از كثافت سيستم اداري ايران و يا معامله ساده ماشين كه باعث شد با يك موجود جالب كه كلكسيون متحركي از دروغ‌ها، كلاهبرداري‌ها، كلاشي‌ها، بي‌غيرتي‌ها، دزدي‌ها و ... بود آشنا بشم هم به اين فهرست اضافه كنيد.

راستش الان كه شروع كردم به‌نوشتن اين متن ديدم ممكنه كه قضاوت كردن در مورد اين موارد چندان عمل دقيقي نباشه و حتي شايد قابل قضاوت كردن نباشه. اما يك چيزي هست. فكر مي‌كنم كه بلاهت و كثافتي كه ملت ايران توش غوطه‌ور هستن چندان تفاوتي با بقيه جاها نداره اما در بعضي كشورهاي پيشرفته اين بلاهت و كثافت نهادينه شده و سيستم مخصوص به خودشو داره كه اون شيفت بلاهت رو به‌طور ضمني انجام مي‌ده. يعني چيزي تعريف شده به‌عنوان بلاهت جمعي كه همه بايد يك حداقل سيستم رو بپذيرند. در كشورهاي سيستماتيك براي غوطه‌ور بودن در كثافت برنامه زماني و مكاني هست و حداقل مي‌توني جايگاه خودتو ميون كثافت شناسايي كني ولي اينجا سيستم مقايسه‌اي براي درك قطر كثافت روت رو نداري و به‌همين علت معياري براي نزديك كردن خودت به سطح كثافت نداري.

ولي آقاي سيد ابراهيم نبوي تو يك چيزي كم لطفي كردن و اون هم يونيك و بي‌همتا بودن ملت ايران تو همين كثافت و بلاهته. بقيه كشورها يه بلاهت بي‌مزه دارن ولي مال ايراني‌ها خيلي غليظ‌تره و به‌سطح كيفي مناسبي رسيده كه بي‌انصافيه چشم بر روي اين مسئله بستن...

فكر كنم خود ايشون بوي كثافت ايراني هنوز توي دماغشه و فكر نكنم به‌اين زودي فراموش كنن... بوي كثافت ايراني چيزي نيست كه به‌راحتي از ياد بره و تو غربت هم تبديل مي‌شه به مرور نوستالژيك خاطرات...

بقيه مردم دنيا... همه اين داستان‌ها براي شما جوكه، اما براي ما خاطره‌است...


Wednesday, March 02, 2005

اگر به خانه من آمدي
براي من، اي مهربان
چراغ بياور
آن هم از نوع روستيك
با چوب روسي
به‌رنگ گردويي سوخته
كه به دكور خانه‌ام بيايد

دريچه هم نمي‌خواهم!

Tuesday, March 01, 2005

امروز ديدن قيافه نجارها و برق‌كارها بعد از تمام شدن كار دكوراسيون چوب و نور خونمون كه ساعت 8 شب وسط سالن ساكت ايستاده بودن و از ديدن نتيجه كار خودشون لبخند به‌لب داشتن، تمام خستگي كار 75 روزمو از تنم بيرون برد...